بیابان ۲_آدونیس

این زمان‌ که رو‌به‌رو با من
تعلق‌ نداری به من
و در مقابل هم
نیستم برای تو
برای این درک‌ باید تقلا کنیم
حالا تصویری هستم
سایه‌ای
سرگردان میان وظایف خود
با معمایی خیمه زده در سر
فضا افقی
که می‌رود آب
پنجره‌ای در دوردست
و روز
رشته‌هایی که می‌شکافد در شش‌هام
و آسمان‌ را می‌زند بر‌هم
سنگی زیر سرم
هرچه‌ از زندگی گفتم‌ و مرگ
خود را در سکوت تکرار می‌کند
خودم را نقض می‌کنم آیا؟
قطعن…
چرا که درو شدم دیروز و جوانه زدم امروز
چرا که میان آب و آتش‌م
من خاکستر و گل سرخ‌
خورشید‌م و سایه
و خدایی نیستم
خودم را نقض می‌کنم آیا؟
حتمن…
بسته خانه‌ی من است
و تاریکی تشک من
مثل ماهی پریده‌رنگ که نور حمل می‌کند
کلمات عاجزند از قدردانی
در را بست
نه این‌که محدود کند شادی که رها کند غم خود
کهنه‌ست هر چه می‌رسد از راه
همنشین دیگری پیدا کن‌ جدای این جنون
خود را آرایش کن تا همچنان غریبه بمانی
خورشید دیگر نمی‌آید بالا
با ترس خود را می‌کند پنهان
ناپدید…
و‌ با پوشال می‌پوشاند پاهاش
به گمانم که مرگ بیاید شب
و بگیرد گل سرخی
در آغوشش
خسته‌ام از خاکی
که چهره‌ی تحیر را پوشانده
من از آه مردم خسته‌ام

 

برگردان: کارگاه ترجمه کالج

DESERT II

Adonis

 

In a time that confronts me, “You do not belong to me,”
I retort back, “I’m not of you,” and struggle to understand it . . .
I am now a hue, a silhouette
displaced among its tasks, a puzzle
camped inside a skull.
Space is a shrinking horizon, a window away
and the day is threads
that tear inside my lungs and ruffle the sky.
A rock under my head.
Everything I said about my life and its death
repeats itself in silence.
Do I contradict myself? That’s true.
For I am now a shoot today and I was a harvest yesterday.
And I am between water and fire
and I am embers and roses
and I am sun and shade
and I am not a god.
Do I contradict myself? That is certainly true…
Closed is my house door
and darkness is my mattress,
a pale moon carrying
a handful of light.
My words failed to send
my gratitude to him
He closed the door, not to chain his joys
. . . but to release his grief.
Everything will arrive, already old.
Find another companion, not this madness. Groom yourself
to remain as a stranger.
The sun no longer rises: she sneaks past frightened
then disappears,
covering her feet with straw . . .
I expect death to come at night,
and to cushion a rose
in his embrace
I am tired of this dust that covers the brow of wonder.
I am tired of people’s exhales.

نظر بدهید