Leave me alone_علی عبدالرضایی

وقتى كه در را باز كردم، بغلم نكرد، مثل هميشه نبوسيد، عصبانى بود، به طرز فجيعى شاكى! توى دلم گفتم كونِ لقت، اصلن به تخمم! بعد هم رفتم نشستم پشت ميز تحرير و سرم را مثل كير فرو بردم توی كامپيوتر، هم‌زمان كه داشتم تايپ مى‌كردم، زير زيركى، يك جورهايى چريكى يعنى همان‌جورى كه دخترهاى ايرانى پسرها را ديد مى‌زنند، چشم چپم را دربست داده بودم به يك تپه‌ى سفيد كه دمر افتاده بود روى كاناپه، انگار دلش درد گرفته باشد. تپه آرام آرام داشت بدل مى‌شد به چيزى شبيه دركه! گفتم به درك! و رفتم آرام و تخت دراز كشيدم روى تپه اما يك‌كاره انگار گودزيلا از كوره در رفته باشد داد زد Leave me alone! حالا سوسك شده بودم شديد! اما سوسه هم نيامدم براش!
يواش بغلش كردم گفتم چته نازم!؟ خطايي سر زده از من؟ و احتمال دادم كه نانسى، همكار كمرباريكش، درباره‌ى پيشنهاد بى‌شرمانه‌اى كه كرده بودم بهش، چيزى گفته باشد به سيلويا كه اين‌گونه مثل برج زهرمار سرم هوار شده، اما پيچى به كمر زنبورى‌اش داد و تپه را طورى برد به آشپزخانه كه كاناپه ديگر زيبا نبود پدرسگ! دو گيلاس كمر باريك و بطرى شراب برداشت و هر سه را گذاشت روى ميز تحرير و گفت كه همكارش ديگر دارد شورش را درمى‌آورد، چنان جفت كرده بودم كه انگار هرگز يكى زير نافم زندگى نمى‌كرد اما بلافاصله گفت مايكل آدم بى ظرفيتى‌ست، امروز گفته پارتنرش نانسی قهر كرده و خانه را ترك كرده دعوتم كرد به خانه‌اش. گفتم خب اينكه چيزى نيست، حتمن مى‌خواسته تنها نباشد، اما گفت نه احمق جان! رسمن از من خواسته با او بخوابم. گفتم كه چى؟ واقعن براى همين ناراحتى؟ خب تو اندامى دارى جآاان، هر كه نخواهد با تو بخوابد بی‌شک مغز خر خورده! مایکل هم پيشنهادى كرده، مجبورت كه نكرده عزيزم! مى‌گفتى نه و خلاص! گفت چنان خواباندم توى صورتش … و صداش عينهو همان سيلى كه خورده بودم از نانسى، توى گوشم صدا داد. برخى زن‌ها گاهى اين طورى‌اند، مدرن نيستند، ظرفيت ندارند، بايد مواظب بود.
منبع: مجموعه داستان تختخواب میز کار من است