پدیدآورنده/مؤلف چیست؟(بخش پایانی)_میشل فوکو

میشل فوکو (۸۴ – ۱۹۲۹) هنگامی که چشم از جهان فرو بست استاد تاریخ نظام‌های فکری در بالاترین مؤسسه‌ی آموزش عالی فرانسه، کُلژ دو فرانس بود و خواه او را فیلسوف بدانیم یا دانشمند علوم اجتماعی یا مورخ تاریخ سیر اندیشه‌ها، محققن باید یکی از ستارگان قدر اول آسمان روشنفکری فرانسه در نیمه‌ی دوم سده‌ی کنونی به شمار رود. فوکو تأکید می‌کرد که ساختارگرا (structuralist) نیست، ولی عده‌ای از پژوهندگان او را از زمره‌ی پساساختارگرایان (post-structuralist) می‌دانند. ساختارگرایان مدل و روش و ابزار کار خویش را از زبان و زبان‌شناسی می‌گیرند و معتقدند که در زیر نمودهای سطحی زبان یا جامعه، «ژرف ساختی» وجود دارد که به آن پدیده‌ها معنا و انسجام می‌دهد. فوکو این «ژرف ساخت» را تاریخ نهادهای اجتماعی و سیاسی و گفتاری می‌داند و عقیده دارد که برای فهم و احیانن رهایی از یوغ پدیده‌هایی که در جامعه و سیاست و ادبیات سنگینی آن‌ها را احساس می‌کنیم، باید به نحوه‌ی تعقل و سخن گفتن (یا به اصطلاح او، گفتار) درباره‌ی آن‌ها «تاریخیت» بدهیم. یکی از این پدیده‌ها مفهوم «پدیدآورنده» است که امروز همه آن را بی چون و چرا می‌پذیریم، ولی وقتی به سیر تاریخی آن رجوع می‌کنیم و به تحلیل می‌پردازیم، می‌بینیم در طول تاریخ تابع نوع «گفتار» و در حقیقت یکی از مراحل تشخص و «فرد یافتگی » آدمی بوده است.
سپس بحث می‌رسد به اقسام گفتار (علمی، ادبی، اجتماعی) و آن‌چه فوکو آن را به اصطلاح عجیب خودش «خصلت گفتاری» (یا با پوزش از سر «نویسان»، «گفتاریت») می‌نامد (یعنی در واقع تعقل و سخن بنیادگذاران علوم انسانی و اجتماعی مانند مارکس و فروید). این قسم «گفتار» (یعنی مثلن مارکسیسم یا نظریه‌ی روانکاری) معلوم می‌شود، به قول کارل پوپر، ابطال‌پذیر نیست، زیرا برد مفاهیم و اصطلاحات و ایماژهای آن از مرز صدق مدعیات طرح شده در آن به طرز مرموزی فراتر می‌رود. فوکو در حقیقت به حذف مفهوم استبدادی «پدیدآورنده» که اثر را در حوزه‌ی نفوذ و مالکیت خود قبضه می‌کند، به دیده‌ی مساعد می‌نگرد و هماهنگ با استراتژی‌های موضعی خویش برای مبارزه با نظام قدرت و سلطه‌جویی در جامعه، خواهان ایجاد وضعی در آینده است که اثر (از جمله اثر ادبی) «در گمنامی یک زمزمه» در جامعه چرخ بزند و نشر پیدا کند. مطلوب بودن این هدف البته مسئله‌ای دیگر است و بحث درباره‌ی آن مجال بیشتری می‌طلبد. خوانندگانی که خواستار اطلاع بیشتر درباره‌ی فوکو و نظام فکری او باشند، ممکن است به مقاله‌ی اینجانب «میشل فوکو: رازبینی و راستگویی» و ترجمه‌ی دو فقره مصاحبه با او (باز به همین قلم) مراجعه کنند که پارسال در شماره‌ی ۱۷ مجله‌ی نگاه نو به چاپ رسید.
عزت‌الله فولادوند

تا این‌جا من به طور ناموجه موضوع [این مقال] را محدود نگاه داشته‌ام. بی‌گمان، درباره‌ی نقش پدیدآورنده در نقاشی و موسیقی و دیگر هنرها نیز می‌باید بحث شود. حتی به فرض که بخواهیم در جهان گفتار محصور بمانیم (چنان‌که من می‌خواهم)، باز به نظر می‌رسد که معنایی که من از «پدیدآورنده» اراده کرده‌ام، بیش از اندازه محدود بوده است. من از پدیدآورنده به معنای محدود کسی بحث کرده‌ام که پدیدآوردن فلان متن یا کتاب یا اثر را می‌توان به طور موجه به او نسبت داد، اما به‌آسانی می‌شود دید که در عالم گفتار، کسی ممکن است پدیدآورنده‌ی بیش از یک کتاب، یا پدیدآورنده‌ی نظریه با سنت یا رشته‌ای باشد که کتاب‌ها یا پدیدآورندگان دیگر در آن محلی پیدا کنند. چنین پدیدآورندگان در موقعیتی هستند که به آن، موقعیت «فرا گفتاری» خواهیم گفت. این پدیده، بدون شک، به کهنسالی تمدن ماست و مرتب تکرار می‌شود. هومر و ارسطو و آباء کلیسا و نخستین ریاضیدانان و بنیادگذاران مکتب بقراط همگی چنین نقشی ایفا کرده‌اند.
بعلاوه، در سده‌ی نوزدهم نوع غیرعادی‌تر و دیگری از پدیدآورنده ظهور کرد که نباید با پدیدآورندگان «بزرگ» ادبی یا پدیدآورندگان متون مذهبی یا بنیادگذاران علوم مشتبه شود. کسانی را که به این گروه تعلق دارند «بنیادگذاران خصلت گفتاری» خواهیم نامید. این کسان از آن جهت منحصربفردند که صرفن پدیدآورندگان آثار خویش نیستند، بلکه چیز دیگری نیز ایجاد کرده‌اند، یعنی موجد امکانات و قواعد شکل‌گیری سایر متون بوده‌اند، و بدین معنا مثلن بسیار با رمان‌نویس تفاوت دارند که فقط متن متعلق به خودش را پدید می‌آورد. فروید فقط پدیدآورنده‌ی تعبیر رؤیا یا لطیفه و رابطه‌ی آن با ضمیر ناخودآگاه نیست، یا مارکس صرفن پدیدآورنده‌ی بیانیه‌ی کمونیست یا سرمایه، بلکه هر دو امکانات بی‌پایان برای گفتار بوجود آورده‌اند.
بدون شک، اِشکال وارد‌کردن آسان است. ممکن است گفت این قول صحت ندارد که پدیدآورنده‌ی رمان فقط پدیدآورنده‌ی متن متعلق به خودش است، زیرا به یک معنا او همچنین «اهمیت» و حوزه‌ی حکومت و نفوذ پیدا می‌کند. نمونه‌ی بسیار ساده‌ی این امر، خانم آن رَدکلیف است که نه تنها نویسنده‌ی کاخ‌های اثلین و دانبی و چند رمان دیگر بود، بلکه راه را برای ظهور رمان ترسناک گوتیک در آغاز قرن نوزدهم باز کرد و بنابراین، نقش پدیدآورنده در مورد او، از این جهت، از حد آثار خودش فراتر می‌رود. اما گمان می‌کنم پاسخی به این اشکال وجود داشته باشد. بنیادگذاران خصلت گفتاری (که مارکس و فروید را چون نخستین و مهم‌ترین افراد این گروه بوده‌اند به عنوان نمونه نام بردم) امکان ظهور چیزی را فراهم می‌آورند یکسره غیر از آن‌چه رمان‌نویسان راه را برای آن هموار می‌کنند. متون خانم رَدکلیف راه را به روی برخی شباهت‌ها و همانندی‌ها گشود که الگو یا مبدأ آن‌ها در آثار خود اوست و شامل پاره‌ای نشانه‌ها و چهره‌ها و مناسبات و ساختارهای نوعی است که می‌تواند مورد استفاده‌ی مجدد دیگران واقع شود. به عبارت دیگر، قول به این‌که خانم رَدکلیف مؤسس رمان ترسناک گوتیک بوده مساوی است با این‌که بگوییم در رمان گوتیک قرن نوزدهم نیز مانند کارهای خانم َدکلیف، آن‌چه همیشه به آن برمی‌خوریم قهرمان زن پاک و معصوم داستان است که به دام افتاده و قلعه‌ای پنهان و قهرمان سیاه‌پوستی که نفرین شده را عهد بسته که جهان باید کفاره‌ی ظلمی را که به او کرده بدهد و بقیه‌ی قضایا.
ولی وقتی می‌گوییم مارکس و فروید بنیادگذار خصلت گفتاری بوده‌اند، مقصود این است که آنان نه تنها برخی شباهت‌ها، بلکه بعضی تفاوت‌ها را نیز که به همان درجه از اهمیت است امکان‌پذیر ساخته‌اند. امکانی ایجاد کرده‌اند برای چیزی که در عین تفاوت با گفتار خودشان، به آن‌چه مؤسس آن بوده‌اند تعلق دارد. گفتن این که فروید بنیادگذار روانکاوی بوده (صرفن) به این معنا نیست که مفهوم لیبیدو یا فن تحلیل رؤیا در آثار کارل آبراهام و ملانی کلاین نیز مشاهده می‌شود، بلکه بعلاوه چنین معنا می‌دهد که فروید بعضی تفاوت‌ها را (نسبت به متون و مفاهیم و فرضیه‌های خودش) امکان‌پذیر ساخته که همه از گفتار روانکاوی سرچشمه می‌گیرند.
اما قول به این معنا ظاهرن اشکال تازه‌ای پیش می‌آورد. ممکن است بگویید: مگر آن‌چه گفته شد در مورد بنیادگذار هر علمی، با هر کسی که تغییر و تبدیل مهمی وارد فلان علم کرده است، صدق نمی‌کند؟ گالیله راه را نه تنها برای گفتارهایی که تکرار قوانین خود او بود، بلکه همچنین برای اقوالی بسیار متفاوت با گفته‌های خودش هموار کرد. اگر می‌گوییم کوویه بنیادگذار زیست‌شناسی یا سوسور مؤسس زبان‌شناسی بوده، به دلیل تقلید دیگران از ایشان یا مقبولیت مفهوم ارگانیسم یا نشانه نزد مردم در ظرف این مدت نیست؛ به این دلیل است که کوویه (دست‌کم تا حدی) هموارکننده‌ی راه برای نظریه‌ای در باب تکامل در قطب مخالف اعتقاد خودش به ثبات انواع بود و سوسور دستور زبان زایشی را امکان‌پذیر ساخت که از بیخ و بُن با تحلیل‌های ساختاری خودش فرق داشت. بنابراین، به طور سطحی چنین می‌نماید که آوردن شیوه‌های گفتاری جدید همانند تأسیس علوم است.
با این همه، تفاوتی (و تفاوتی چشمگیر) وجود دارد. اگر یکی از علوم را در نظر بگیریم، عملی که به تأسیس آن منجر می‌شود با تبادلات آینده‌ی آن از یک درجه است و جزء تغییراتی می‌شود که آن علم امکان‌پذیر می‌کنند. البته تعلق آن عمل به تغییرات مذکور ممکن است صورت‌های مختلف داشته باشد. در نضج‌گیری بعدی هر یک از علوم، عمل تأسیسی امکان دارد صرفن یکی از مصادیق پدیده‌ی کلی که در جریان تحول آن علم ظهور می‌کند به حساب آید. همچنین ممکن است به وسیله‌ی درک شهودی یا سمت‌گیری‌های تجربی خدشه‌دار شود و ناچار شویم آن را از نو صورت‌بندی کنیم و موضوع بعضی عملیات تکمیلی نظری قرار دهیم تا احراز آن با دقت بیشتری میسر گردد، الی آخر. و سرانجام، ممکن است به نظر برسد که در تعمیم آن شتابزدگی شده و حدود حوزه‌ی قوت و اعتبار آن باید از سر تعیین شود. به بیان دیگر، عمل تأسیسی هر علم امکان دارد در دستگاه تغییر و تبدیلات ناشی از آن مجددن وارد شود. برعکس، شالوده‌ریزی فلان شیوه‌ی گفتار با تبدلات بعدی آن ناهمگن است. گسترانیدن دامنه‌ی فلان قسم خصلت گفتاری (مانند روانکاوی در بدو تأسیس به دست فروید) به معنای برخوردارکردن آن از عمومیتی نیست که در آغاز امکان‌پذیر نبوده؛ به معنای فراهم ساختن امکان کاربردهای بیشتر آن است. کسی که قسم خاصی از گفتار مانند روانکاوی را محصور می‌کند، در واقع می‌کوشد تعداد محدودی از گزاره‌ها یا گفته‌ها را در عمل تأسیسی مجزا کند که فقط آن‌ها را بهره‌مند از ارزش تأسیسی می‌داند و برخی دیگر از مفهوم‌ها و نظریه‌های مورد پذیرش فروید را نسبت به آن‌ها فرعی و ثانوی می‌شمارد. بعلاوه، کسی برخی گزاره‌ها یا قضایا را در آثار این گونه بنیادگذاران کاذب اعلام نمی‌کند، بلکه هنگامی که در صدد دریافت عمل تأسیس برمی‌آید، بعضی گفته‌ها را چون اساسی نمی‌شمارد یا «پیشتاریخی» و متفرع از قسم دیگری از گفتار می‌داند، به عنوان خارج از موضوع کنار می‌گذارد. به عبارت دیگر برخلاف تأسیس یکی از علوم، آغاز شیوه‌ی خاصی از گفتار در تبادلات بعدی آن داخل نمی‌شود. پس، اعتبار نظری قضایای متعلق به بنیادگذاران مورد بحث را با توجه به آثارشان تعیین می‌کنیم؛ ولی در مورد کسانی مانند گالیله و نیوتن، اعتبار هر قضیه‌ای که آنان مطرح کرده‌اند با درنظرگرفتن این امر تعیین می‌شود که فیزیک یا کیهان‌شناسی از جهت ساختار ذاتی و خصلت تجویزی آن چیست. به بیان بسیار اجمالی، جایگاه آثار مؤسسان خصلت گفتاری در فضای تحدید شده به وسیله‌ی علم نیست؛ بالعکس، علم یا خصلت گفتاری برمی‌گردد به آثار ایشان به عنوان مختصات نخستین.
ضرورت حتمی «بازگشت به اصل» در حوزه‌های گفتاری مورد بحث، با عنایت به همین امر درک می‌شود. این بازگشت که خود جزئی از حوزه‌ی گفتار است، هرگز از جرح و تعدیل آن بازنمی‌ایستد. بازگشت به اصل مکملی تاریخی نیست که به گفتار الحاق شود یا آرایه‌ای که بر آن ببندند؛ بالعکس، یکی از کارهای ضروری مؤثر در تغییر و تبدیل خود شیوه‌ی گفتار است. بررسی دوباره‌ی متنی که از قلم گالیله تراویده ممکن است شناخت ما را از تاریخ علم مکانیک تغییر دهد، ولی خود علم مکانیک را هرگز تغییر نخواهد داد. ولی بررسی مجدد متن آثار فروید یا مارکس، خود روانکاوی یا مارکسیسم را ممکن است جرح و تعدیل کند. مختصری که درباره‌ی آغاز شیوه‌های گفتاری ذکر کردم (بویژه در مورد تقابل آن با تأسیس علوم) در غایت اجمال بود. تفکیک این دو از یکدیگر همیشه آسان نیست و از این گذشته، دلیلی برای اثبات مانعةالجمع بودن آن‌ها وجود ندارد. این‌که من سعی در تفکیک‌شان کرده‌ام تنها به جهت نشان‌دادن این نکته بوده که نقش پدیدآورنده گرچه هنگام تعیین آن در مورد کتاب یا متون متعددی که از یک قلم تراویده دشوار است، وقتی در واحدهای بزرگتر، مانند گروه‌های مختلف آثار یا کل یک رشته، کمر به تحلیل آن ببندیم، متضمن عوامل تعیین کننده‌ی باز هم بیشتری می‌شود.
در پایان میل دارم مروری کنم بر این که به چه دلایلی برای آن‌چه گفتم اهمیت قائلم.
نخست، بعضی دلایل نظری وجود دارد. از سویی، تحلیل در جهتی که به اجمال به آن اشاره کردم، ممکن است راه را برای رسیدن به قسمی نمونه‌شناسی گفتار
هموار کند. به نظر من دست‌کم در نگاه اول، این گونه نمونه‌شناسی را نمی‌توان صرفن بر شالوده‌ی ویژگی‌های دستوری و ساختارهای صوری و هدف‌های گفتاری بنا کرد، چرا که به احتمال قوی‌تر بعضی خاصیت‌ها یا رابطه‌های مخصوص گفتار وجود دارد که به قواعد دستور زبان و منطق قابل احاله نیست و برای تفکیک رده‌های عمده‌ی گفتار باید از آنها استفاده کرد. رابطه (یا عدم رابطه) با پدیدآورنده و شکل‌های مختلفی که این رابطه به خود می‌گیرد، یکی از همین خاصیت‌هاست که بسیار هم جلب نظر می‌کند. از سوی دیگر، به عقیده‌ی من، از این‌جا می‌توان مدخلی به تحلیل تاریخی گفتار گشود. شاید هنگام آن فرا رسیده باشد که گفتارها را نه تنها بر پایه‌ی ارزش بیانی یا تبادلات صوری آن‌ها، بلکه همچنین برحسب وجوه هستی‌شان مورد بررسی قرار داد. وجوه انتشار و ارزشیابی و انتساب و تملک گفتارها در هر فرهنگی به گونه‌ای دیگر است و در چارچوب آن تغییر می‌کند. به عقیده‌ی من، نحوه‌ی بسط و تفصیل گفتار برحسب مناسبات اجتماعی، با توجه به نقش پدیدآورنده و تغییرات آن آسان‌تر درک خواهد شد تا بر مبنای موضوعات و مفاهیمی که گفتار به ترویج آن‌ها کمک می‌کند. شاید حتی براساس این‌گونه تحلیل‌ها بتوان امتیازات ویژه‌ی فاعل یا شناسنده را دوباره بررسی کرد. البته توجه دارم که وقتی وارد تحلیل درونی و ساختمانی اثر می‌شویم (اعم از متون ادبی یا نظام‌های فلسفی یا آثار علمی) و رجوع به شرح‌حال و عوامل روانی را کنار می‌گذاریم، خصلت مطلق و نقش تأسیسی شناسنده را مورد تردید قرار می‌دهیم. ولی شاید لازم باشد به این مسئله بازگردیم: البته نه به منظور پابرجاکردن مجدد شناسنده‌ی نشأت‌دهنده، بلکه برای پی‌بردن به نقاط دخول و وجوه کارکرد و نظام وابستگی‌های او. این کار مساوی با واژگونه‌کردن مشکل همیشگی در این زمینه خواهد بود.
به جای این‌که بپرسیم: «شناسنده‌ی آزاد چگونه می‌تواند به جوهر امور نفوذ کند و به آن معنا بدهد؟ چگونه می‌تواند قواعد زبان را از درون بکار ببندازد و مقاصد خاص خودش را پیش بکشد؟» خواهیم پرسید: «چگونه و تحت چه شرایطی و به چه شکلی ممکن است چیزی به اسم شناسنده در نظم گفتار پدیدار شود؟ چه جایگاهی در هر نمونه از گفتار دارد و چه نقشی در نتیجه‌ی پیروی از چه قواعدی ایفا می‌کند؟» مسئله به طور خلاصه، مسئله‌ی محروم‌کردن شناسنده (یا جانشین او) از نقش نشأت‌دهندگی و در عوض، تحلیل او به عنوان یکی از توابع متغیر و متکثر گفتار است. دوم، دلایل مربوط به وضع «ايده‌ئولوژيک» پدیدآورنده است. مسئله به این صورت درمی‌آید که: «خطر بزرگی از ناحیه‌ی داستان جهانی ما را تهدید می‌کند؛ چگونه می‌توان آن را کاهش داد؟» پاسخ این است که کاهش آن به وسیله‌ی پدیدآورنده امکان‌پذیر می‌شود. پدیدآورنده رویش و افزایش سرطان‌وار و خطرناک دلالت‌ها را در جهانی ممکن می‌کند که ما در آن نه تنها در مورد منابع و ثروت‌هایمان، بلکه همچنین در مورد گفتارهایمان و دلالت‌های گفتار صرفه‌جویی می‌کنیم. در هنگامه‌ی رویش و افزایش معانی، پدیدآورنده مبدأ امساک و صرفه‌جویی است. بنابراین، تصوری را که سنتن از پدیدآورنده وجود داشته باید معکوس کنیم. چنان‌که پیشتر دیدیم، ما عادت داریم بگوییم که پدیدآورنده خالق نابغه‌ی اثر است و از خزانه‌ی ثروت و سخاوت بی‌کران خویش، جهانی پایان‌ناپذیر در قالب نوشته می‌آفریند. عادت داریم بگوییم که پدیدآورنده آن قدر با دیگران تفاوت دارد و آن چنان بالاتر از همه‌ی زبان‌هاست که همین که به سخن می‌آید، معانی به طور نامحدود شروع به رویش و افزایش می‌کنند. اما حقیقت برخلاف این است. پدیدآورنده سرچشمه‌ی نامحدود دلالت‌هایی نیست که اثر از آن‌ها آکنده می شود؛ پدیدآورنده مقدم بر اثر نیست؛ مبدایی است با عملکرد معین که در فرهنگ ما عمل تحدید و حذف و گزینش به وسیله‌ی او انجام می‌گیرد و انتشار و دست‌کاری و تصنیف و تجزیه و تصنیف مجدد داستان به طور آزادانه، در او با مانع روبرو می‌شود. در واقع، دلیل این‌که عادت کرده‌ایم پدیدآورنده را نابغه و چشمه‌ی زاینده‌ی ابداع و ابتکار جلوه دهیم این است که او را وادار به ایفای نقش به نحو معکوس می‌کنیم. می‌توان گفت که پدیدآورنده محصول ایده‌ئولوژی است، زیرا در نقشی نقطه‌ی مقابل نقش تاریخی و واقعی خود ارائه می‌شود (وقتی نقش تاریخی معینی در قالب شخصیتی ارائه شود که آن نقش را معکوس می‌کند، آن‌چه با آن مواجهیم محصول ایده‌ئولوژی است). بنابراین پدیدآورنده شخصیت ايــده‌ئولوژيکی است که نحوه‌ای را که می‌ترسیم معنا بدان نحو افزایش پیدا کند به وسیله‌ی او مشخص می‌کنیم. شاید چنین بنماید که من با این گفته، خواستار شکلی از فرهنگ شده‌ام که داستان در آن به شخصیت پدیدآورنده محدود نشود. ولی تصور فرهنگی که امر داستانی در آن مطلقن آزادانه عمل کند و داستان بدون گذشتن از صافی شخصیتی ضروری یا بازدارنده در اختیار همگان قرار گیرد، چیزی جز رمانتیسم ناب نیست. از قرن هجدهم تاکنون، پدیدآورنده نقش تنظیم کننده‌ی امر داستانی را ایفا کرده است که نقشی ویژه‌ی عصر صنعتی و جامعه‌ی بورژوایی ما و خاص اعتقاد به اصالت فرد و مالکیت خصوصی است. با این همه، با توجه به تغییرات تاریخی در حال وقوع، ضروری به نظر نمی‌رسد که نقش پدیدآورنده همچنان از لحاظ شکل و پیچیدگی و حتی وجود، ثابت بماند. من تصور می‌کنم به‌تدریج که جامعه‌ی ما دگرگون می‌شود و در بست در لحظه‌ی دگرگونی، نقش پدیدآورنده نیز از میان خواهد رفت و به نحوی از میان خواهد رفت که داستان و متون داستانی چند معنایی دوباره به شیوه‌ای دیگر، ولی همچنان همراه با نظامی بازدارنده، عمل کنند، منتها عامل بازدارنده دیگر پدیدآورنده نخواهد بود و باید در آینده تعیین و احیانن تجربه شود.
در آن هنگام هر گفتاری، صرف‌نظر از منزلت و شکل و ارزش آن و صرف‌نظر از این که مشمول چه رفتاری شود، در گم‌‌نامی یک زمزمه باز و شکوفا خواهد شد. دیگر این سؤال را که این همه تکرار شده نخواهیم شنید که: «واقعن چه کسی حرف زد؟ واقعن او بود یا کسی دیگر؟ و با چه نوآوری و اصالتی؟ و چه بخشی از عمق وجودش را در گفتارش بیان کرد؟» در عوض، پرسش‌های دیگر خواهد بود از قبیل این که: «وجوه هستی این گفتار چیست؟ کجا بکار رفته؟ چگونه منتشر شده؟ چه کسی ممکن است مالک آن شود؟ کجاها در آن محلی برای شناسندگان احتمالی وجود دارد؟ چه کسی می‌تواند این نقش‌های مختلف شناسندگی را بر عهده بگیرد؟» و در پس پشت همه‌ی این پرسش‌ها، چیزی جز این زمزمه‌ی بی‌تفاوتی به گوش‌مان نخواهد خورد که: «چه تفاوت می‌کند که چه کسی حرف می‌زند؟»

مترجم: عزت‌الله فولادوند

بخش دوم


منبع: پایگاه تخصصی مجلات نور