نقش زبان_علی عبدالرضایی

«داستانم داستانی شد»

اصلن چطوری با این کانال آشنا‌ شدی؟
راستش داشتم مطالب کانالی رو می‌خوندم که به‌ناگاه دلینگ‌… پلینگ پیام کانال کالج داستان آمد روی صفحه‌ی کامپیوتر. گفتم ایول یه کانال داستانی دیگه، ماوس در دست به کانال پیوستم (جُوْین ‌شدم) هفته نخست بخشی از وقتم رو صرف داستان و داستانک‌های کانال می‌کردم و نقدها و نظرها رو مطالعه می‌فرمودم کنجکاوانه (مؤدبانه‌ی خرکی).
ـ جالبه تمام وقتت رو گرفت.
– بدجوری، می‌دونی که بنده هم افاضاتی دارم شبه داستانک. رسیدن به زبان داستانیِ جریان سیال ذهن همیشه دغدغه‌ی من بود و هست. یکی از همین فضولات رو با یکی از دوستان به اشتراک گذاشتم و او هم پیشنهاداتی مرقوم نمودند و بعضی را که مقبول طبع‌مان بود اعمال و بر داستانک افزودیم و گفتیم تمام. حالا ببینم در گروه جدیدمان این داستانک چه می‌کند؟ copy – paste تشریف‌ برد. رفتم پیام صوتی را بشنوم کمتر از ده ثانیه یا کمتر داستانک مظلومم «حذف‌» شد. چرا؟ با خود اندیشیدم که اشکالی حادث گردیده و مراحل ارسال را از نو انجام دادم و در عین ناباوری این بار ننشسته رفت. آمد به بزم و دید من تیره روز را ننشست و رفت تنگی جا را بهانه کرد.
پرسیدم: چرا حذف؟
آخه… حذف.
بابا خیلی… حذف.
لاکتابا؛ یکی جواب من رو بده… حذف و محو.
یک آب یخ سانتی‌مانتال از فرق سرم تا نوک پام ریخته شد.
از یکی از «اد مینات» (جمع مؤنث سالمِ ادمین) پرسیدم: شما را چه می‌شود داستان حذف‌کنان، ای آنان که خون ادبیات منثور بر پنجه حنا بسته‌اید. گفت به ناز، اینجا کانالی مردمی‌ست دو باره تلاش کنید. We love you so much نَنَه جان! فردا عصر هنگام، پس از آن اظهار لطف لطیف، داستان را به نیت مردمی بودن کانال ارسال کردم. این بار چشم‌تان روز بد نبیند. اد‌مین‌های نرینه با تیغ‌های عریان از نیام برآمده آن لطافت دوشینة منقوش در ذهن که به لطف یکی از اجناس لطیف به‌وجود ‌آمده بود را چنان زدودند که اگر قصد داری داستانت به سلامت از این میادین بگذرد و حذف نگردد پنجاه نفر ناقابل را باید اد کنی والاّ فلا. گفتمش ای دوست: مرا در دفترتلفن مضبوط در تلفن همراهم سرجمع ده نفر شاید باشد که اهل خواندن کتاب و از جمله داستان باشند. تعدادی هستند که شاید در عمرشان چند کتاب غیر درسی خوانده و الباقی بقای‌تان، کسبه محل و رفتگان و درگذشتگان‌اند. فراموش نفرمایید که سرانه‌ی مطالعه در این سامان دو دقیقه و نیم است جان برادر. به خودم گفتم آقاجون یادت میاد از چند تا میدون مین رد شدی این هم میدان مینی‌ست که نخست مین اد می‌کنند و تو باید معبر بزنی و بی‌ترمز هم نمی‌شه رد شی! تازه معنای اد مین را دانستم. «مین اد کن».
گفت: همه را اد کن. اینجا یک کانال مردمی‌ست.
گفتم: یعنی حسین آقا نظرلو سوپر سر خیابون رو؟
گفت : بله هرکس (یک دفعه عصبانی شد) ما که این‌جا چت سکسی نداریم آقا، این‌جا بحث شعوریه.
تو دلم گفتم: چرا می‌زنی.
براش نوشتم: «عزیزم‌، ششمین دهه‌ عمرم را سپری‌ می‌کنم (سکس چت؟ مگه داریم؟) و تا حالا کسی جز خودم بهم نگفته بی‌شعوری». بنده خدا دید با پیرمرد طرف شده، عذر خواست مردانه و از روی ترحم گفت داستانت رو بگذار. داستان رو گذاشتم و این‌بار خیلی حال کردم چون بعد از بیست دقیقه محو شد. تازه از سیم‌خاردار رد شدم. چاره‌اي نبود! اول ده نفر از اهل کتاب رو اد کردم. یکی دیگه اومد: آقا کمه! رفتم سراغ افراد غیر الیت. بیست نفر اد کردم. اد مین بعدی: کمه باباجون. رفتم سراغ فارغ‌التحصیلان دوره‌ی راهنمایی. همه رو ریختم توی گروه از جمله حسین آقا نظرلو، سوپر سر خیابون رو. بعد از این واقعه یکی آمد از آن مه‌پیکران شیرین‌فال که نامش حسرت عشاق دوران بود. با ملاحتی که در وصف نآید گفت: حالا می‌تونید. آن‌چنان داستان مورد استقبال قرار گرفت که کلی دریوری نثار جمیز جویس و ویرجینیا وولف و پروست و گلشیری و شهریار مندنی‌پور کردم و عطای جریان سیال ذهن را به لقایش بخشیدم. به خودم گفتم «عنتر تو مملکتی که تیراژ کتاب داره به سیصد میرسه باید عامه‌پسند، همه‌پسند نوشت والا می‌برنت آشویتس خصوصی رضا براهنی ازت صابون درست می‌کنن. گُه!» دو سه روز بعد یکی از همکاران غیر الیت از دلاور مردان سیاهکلی گفت: آقا این صاحب کانال که قاطی می‌کنه و فحش‌های کش‌دار می‌ده من خیلی حال می‌کنم. اما اتفاق اصلی بعد از ظهر اون روز افتاد. رفتم سوپر حسین آقا نظرلو، خرید داشتم.
ـ سلام حسین آقا.
– سلام گُلم حاج آقا تقوی، این‌بار از نسیه حساب کردنم شاکی نشد.
گفت شما نویسنده‌ها خیلی بدبخت هستین. شب و روز می‌خونید و می‌نویسید تهش چی؟ حاج آقا حساب تا اینجا هفتصد هزار تومن.
ـ چشم حسین آقا قراره یه فوق‌العاده بگیرم.
ـ راستی این کانال که ما رو هم توش نوشتی خیلی باحاله.
ـ چطور؟
ـ یه کلمات تازه یاد گرفتم. راستی این «ساختار» چیه؟
جان خودت هنگ کردم. آنفارکتوس نزدم خیلی بود. دور و اطرافم رو نگاه کردم! آخه چی بگم؟ می‌خواستم یه سر برم دشت کربلا دیدم فایده نداره. هفتصد بدهی ‌داشتم. گفتم این قفسه رو ببین؛ رب گوجه فرنگی مثل یه هرم چیده شده بغلش کنسروها و انواع موادی که قوطی دارن، همه‌شون کنار هم یک قفسه مرتب به‌وجود آورده. این می‌شه ساختار قفسه. حالا اگر یکی این شکل رو به‌هم بزنه ولی باز تو بتونی قوطیِ مورد نظرت رو پیدا کنی و خیلی درهم و برهم نشه، می‌شه ساختارشکنی. والّا، چی می‌گفتم. چند روز بعد دوباره رفتم سوپر، دیدم به یه خانمی می‌گه حاج خانم ساختارشکنی نکن. من اون پشت‌مشت‌ها ریسه می‌رفتم. یه شبم ساعت یازده دوازده رفتم سیگار بخرم دیدم تنها نشسته و داره دفترِ حساب‌کتاب رو بالا پایین می‌کنه. کمی ترسیدم. این بار نقد حساب کردم و پرسیدم چیکار می‌کنی‌؟ گفت آقای تقوی این‌طوری نمی‌شه باید آشنازدایی کرد.
پوکیدم!
یعنی حسین آقا حسابی تو کانال گیر کرده بود. آره! اما وقتی چند روز بعد یه داستانک از حسین آقا تو گروه دیدم که حرف نداشت چی بگم پشمام ریخت. همه‌چی تموم بود. سرِ چراغی رفتم پیشش، تا من رو دید لبخند زد و فهمید برای چی اومدم. مشتری‌ها رو که راه می‌انداخت، تلفنی زد. سرش که خلوت شد، یه خانم چادری اومد و رفت پشت دم و دستگاه حسین آقا.
ـ ایشون حاج خانم منه آقای تقوی. داستان کار ایشون بود.
سلام کردم. سرخ شده بودم. خانم حسین آقا گفت: من ممنون هستم که ما رو با کانال کالج آشنا کردید. من پانزده ساله می‌نویسم. روزی حداقل شش ساعت کار می‌کنم. خفه‌خون گرفته بودم. یک ساعتی اون‌جا بودم فقط یه چیزی از مرحوم نصرت رحمانی گفت که خیلی کیف کردم: (بعضی‌ها در حاشیه‌ی زندگی، شعر هم می‌گویند؛ من در حاشیه شعر، زندگی هم می‌کنم.)

محمود تقوی

«نقد و بررسی»

داستان آقای تقوی بهانه‌ی خوبی‌ست برای ارائه‌ی مباحثی که در طول نقد به آن اشاره خواهم کرد، در ابتدا باید دید چه فرقی بین زبان ادبی و زبان متعارف وجود دارد؟
زبان، ماده‌ی خام ادبیات است و با ماده‌ی خام دیگر ژانرهای هنری فرق دارد، مثلن در هنرهای دیگر این ماده‌ی خام از نقطه‌ی صفرِ پیام‌رسانی آغاز می‌شود و معمولن قدرت القایی خود را از خلاقیت خود آرتیست می‌گیرد، اما زبان ادبی در ذات خودش از قدرت القایی پیچیده‌ای برخوردار است، یعنی شما پیش‌متن‌ها و خوانده‌هایی دارید و با همین پیش‌متن‌ها به شناختی از زبان رسیده‌ و به‌وسیله‌ی بازی‌ها و ویراژهایی که از زبان در ذهن‌تان وجود دارد با خلاقیت نویسنده یا شاعر روبه‌رو می‌شوید. در متن ادبی برحسب این‌که فرد در چه جایگاه، سن، موقعیت، جنسیت و با چه ایدئولوژی حرف می‌زند زبان داستان تغییر می‌کند و وقتی زبان داستان تغییر کند یعنی در هر پاره‌ی داستان با زبان خاصی روبه‌رو هستیم و طبیعتن باید منطق زبانی هر قسمت را هم رعایت کنیم؛ به عنوان مثال اگر قرار باشد داستان ما به زبان لوگو نوشته شود باید تا آخر داستان این روال حفظ شود و اگر هم بخواهیم وارد زبان معیار شویم باید تمهیدی برای آن ایجاد کنیم، مثلن فضای داستان تغییر کند یا یک راوی دیگر وارد متن شود. از سوی دیگر زبان معیار هم نمی‌تواند ناگهان لوگو شود، مثلن شما نمی‌توانید وسط زبان معیار «را» را بشکنید و به «رو» تبدیل کنید، حتی اگر بهانه‌ی شما برای این کار ایجاد فضای طنز باشد.
زبان داستان یک گونه‌ی کاربردی و سبکی‌ست؛‌ یعنی اگر کل ماهیت زبان را یک محور فرض کنیم، زبان معیار (یا زبان متعارف) دقیقن در مرکز محور قرار می‌گیرد، محوری که یک سمت آن زبان علمی و سمت دیگرش زبان ناب ادبی‌ست و دقیقن بین زبان متعارف و بین زبان ادبی ناب، زبان داستان و نمایش قرار دارد. معمولن زبان ادبی و زبان متعارف هرکدام برخوردی متفاوت با جهان دارند، علت اهمیت زبان متعارف این است که این زبان ابزار شناخت هستی‌ست، یعنی هستی را همان‌گونه که هست بیان می‌کند اما زبان ادبی به عنوان یک ماده‌ی خام به بازآفرینی هستی می‌پردازد، در اصل جهان دیگری در این زبان ساخته می‌شود که لزومن همان جهان بیرونی نیست. زبان متعارف و زبان ادبی در یک قالب حرکت نمی‌کنند، زبان متعارف تک‌نظامی‌ست، زیرا ناچار است که متعهد به جهان بیرون باشد اما زبان ادبی چندین نظام دارد و در درون ادبیات و خود نظام ادبی تعریف می‌شود و این تعریف با توجه به استایلی‌ست که نویسنده یا شاعر برای متنش در نظر می‌گیرد. با این مقدمه گارد خود را برای بررسی و نقد این داستان مشخص می‌کنم تا اشکالات متن برای نویسنده روشن شود. برای شروع بهتر است نیت مولف را مورد بررسی قرار دهیم. یعنی از لحاظ روان‌شناسی باید مشخص شود که چه عاملی باعث شده نویسنده چنین داستانی را بنویسد. آیا او مردی جاافتاده است که حس می‌کند مورد بی‌حرمتی قرار گرفته، حقش ضایع شده و باید با این گارد داستانش را بنویسد؟ با خواندن داستان متوجه می‌شویم که این مسأله گارد نویسنده نیست زیرا در پایان آن، حرف‌های بقال و خانمی که وارد بقالی شده و از عضو شدنش در گروه تشکر می‌کند نشان می‌دهد که راوی از این شیوه حمایت کرده، پس چه چیزی باعث خلق این داستان شده است؟ داستان باید برای خود داستان و «طرح واقعه» در داستان نوشته شود، ما از جهان بیرون پیشنهاد می‌گیریم و به‌نظر می‌رسد این واقعه برای نویسنده اتفاق افتاده است اما نویسنده با استفاده از زبانی که تعریف می‌کند چه جهان تازه‌ای باید بسازد؟ تمام نشانه‌هایی که در متن آمده به عنوان یک واقعه‌ی بیرونی برای مخاطب باورپذیر است ولی چرا این نوشته یک داستان خلاق محسوب نمی‌شود؟ زیرا آن‌چه که در متن آمده در جهان بیرون به‌طور عادی وجود دارد، پس چه پروسه‌ی بازسازی می‌توانست در ذهن نویسنده اتفاق بیفتد تا این متن را به صورت یک داستان جلوه دهد؟ این‌که ما چگونه می‌توانیم به یک داستان برسیم مسأله‌ی بسیار مهمی‌ست که باید توجه ویژه‌ای به آن داشت. جذابیت داستان در این است که نویسنده خیلی راحت و طبیعی یک واقعه را شرح داده است اما این داستان چرا به مرحله‌ی پرداخت نرسیده و نوشته نمی‌شود؟ چون نویسنده نمی‌داند که وقتی داستان نوشته می‌شود باید دوباره نوشته شود. نویسنده داستان را بازنویسی نکرده تا آن را به سمت داستان‌تر شدن پیش ببرد. در پروسه‌ی نویسش، شما بار اول فقط می‌نویسید، اما باید بدانید داستان واقعی در بازنویسی شکل می‌گیرد و میکرو داستان‌هایی که لابه‌لای سطرها خوانده می‌شود بسیار اهمیت دارد. اما در این متن با میکرو داستان مواجه نمی‌شویم، البته نکات جالبی هم در داستان وجود دارد؛ مثلن داستان با دیالوگ شروع می‌شود، هرچند که من فکر می‌کنم نیازی به آوردن این دیالوگ‌ نبود و بعضی از خصوصیات دیالوگ هم در آن رعایت نشده است، اگر ما با دیالوگ طرفیم چرا یک خط تیره در ابتدای سطر نیست و یا چرا متن در گیومه نیامده است؟ آیا بهتر نبود این دیالوگ‌ها را به صورت مونولوگ یا با زبان معیار اجرا کنیم؟ به نظر من اگر در شروع دیالوگی در کار نبود داستان طبیعی‌تر آغاز می‌شد، زیرا دیالوگ‌ها کاملن تصنعی بوده و هیچ کاراکتری ندارند؛ مثلن شخصی که در داستان سوال می‌کند مثل مجسمه‌ای بی‌حرکت و منفعل است، نویسنده به هویت او اشاره‌ای نمی‌کند و انفعال او ناشی از همین عدم وجود شخصیت در دیالوگ‌هاست. زبان دیالوگ‌ها معیار است و این درست نیست. دیالوگ‌ باید با زبان لوگو بیان شود، زیرا گفت‌وگویی دوستانه در جریان است. اینجا زبان لوگو نیست و نویسنده منطق زبانی را رعایت نمی‌کند، البته این نکته‌ی مثبتی‌ست که طرح داستان توسط دیالوگ‌ها پیش می‌رود، اما ماجرا وقتی باورپذیر است که ما شاهد دو لحن متفاوت در متن باشیم و یا زبانی که انتخاب شده‌ با شخصیت‌ها این‌همانی داشته باشد.
در پایان داستان متوجه می‌شویم که موتیف مقید آن گارد جالبی علیه تبعیض و انسان‌های خودروشن‌فکرپندار دارد، افرادی که فکر می‌کنند یک بقال یا یک خانم خانه‌دار نمی‌تواند کتاب بخواند، روشن‌فکر باشد یا به ادبیات داستانی علاقه نشان دهد، اما می‌بینیم که آن دسته از آدم‌ها هم برداشت خاص خود را دارند. داستان علیه تبعیض است اما در عین حال انگشت روی نسبیت می‌گذارد و در واقع به ما می‌گوید که آدم‌ها به تناسب سطلی که در دست دارند از رودخانه آب برمی‌دارند و همه رفع تشنگی می‌کنند، یکی بیشتر و یکی کمتر. پس می‌بینیم که داستان می‌تواند علیه «حذف» هم باشد. متن از نظر پیامی غنی‌ست اما ما در این نوشته داستان نمی‌بینیم زیرا با یک نوع متن ژورنالیستی رئال طرف هستیم. انگار یک نفر خاطره‌اش را تعریف می‌کند، البته یک قدم از خاطره‌نویسی جلوتر است چون متن با خاطره، نوعی رفتار دارد.
داستان از اینجا شروع می‌شود:
(اصلن چطوری با این کانال آشنا ‌شدی؟
راستش داشتم مطالب کانالی رو می‌خوندم که به‌ناگاه دلینگ‌… پلینگ پیام کانال کالج داستان آمد روی صفحه‌ی کامپیوتر. گفتم ایول یه کانال داستانی دیگه، ماوس در دست به کانال پیوستم (جُوْین ‌شدم) هفته‌ی نخست بخشی از وقتم رو صرف داستان و داستانک‌های کانال می‌کردم و نقدها و نظرها رو مطالعه می‌فرمودم کنجکاوانه…).
نویسنده در این چند سطری که از دیالوگ استفاده کرده، هم از زبان معیار (کلمه‌ی «مطالب») استفاده می‌کند، هم از زبان لوگو (کانالی رو)، حتی گاهی آرکائیک (به‌ناگاه، پیوستم)! و در جایی زبان Slang هم می‌شود (ایول).
وقتی مولف در شروع از «رو» استفاده می‌کند یعنی متن باید با زبان لوگو ادامه پیدا کند اما با پرش‌های زبانی باعث شکسته شدن منطق زبانی می‌شود.
ویرایش پیشنهادی:
«راستش داشتم یه گروه تلگرامی رو می‌خوندم که پیام کالج داستان اومد».
به نظر من بهتر است در سطرهای اول اصلن از دیالوگ استفاده نکنید و با زبان معیار پیش بروید و البته شما باید منطق زبانی و زبان‌های مختلف را خوب بشناسید. کلماتی که در زبان آرکائیک کاربرد دارند نمی‌توان در زبان لوگو به کار برد و در زبان معیار هم نمی‌توان کلمات را به صورت شکسته یا مخفف استفاده کرد؛ مثلن نباید به جای «را»، «رو» بنویسیم یا نمی‌توان به جای «می‌خوانم»، «می‌خونم» نوشت. در جایی نوشته‌ شده: «مطالعه می‌فرمودم»، کلمه‌ی «می‌فرمودم» از لحاظ زبانی با متن هم‌خوانی ندارد، ممکن است هدف نویسنده از آوردن این کلمه ایجاد فضای طنز باشد اما این خوب نیست که در شروع داستان، نویسنده گارد خود را رو کند. داستان می‌توانست در شروع، تمهیداتی ایجاد کند و بعد وارد فضای طنز شود، وقتی در ابتدای داستان کلمه‌ی «می‌فرمودم» را استفاده می‌کند طرح لو می‌رود.
ادامه داستان:
«چرا؟ با خود اندیشیدم که اشکالی حادث گردیده و مراحل ارسال را از نو انجام دادم و در عین ناباوری این بار ننشسته رفت».
از این سطر به بعد زبان شما کاملن معیار است و باز هم در همین زبان از کلمات آرکائیک مثل: «اندیشیدم» یا «حادث گردید» استفاده می‌کنید که با زبان معیار هم‌خوانی ندارد. درضمن باید بگویم که فعل «گشتن» با فعل «شدن» بسیار متفاوت است. ما زمانی اجازه داریم از فعل «گشتن» به جای «شدن» استفاده کنیم که معنای «گشتن» بدهد؛ مثلن اگر به‌جای «شب شد»، «روز شد» بگوییم: «روز گشت» یا «شب گشت» دچار اشتباه نشدیم زیرا شب و روز می‌گردند.
(پرسیدم: چرا؟ حذف
آخه… حذف.
بابا خیلی… حذف.
لاکتابا؛ یکی جواب من رو بده… حذف و محو.)
در این قسمت تقطیع سطرها درست نیست و بهتر است این سطرها پشت سر هم نوشته شوند، در ادامه تعبیرهایی مثل «مین» و «اد کردن» آمده که در نوع خود تعبیرهای جالبی هستند.
تا این‌جا ما با ترکیبی از زبان معیار، زبان لوگو و زبان آرکائیک روبه‌رو هستیم که نشان از عدم رعایت منطق زبانی‌ست. در ادامه‌ی داستان هم زبان کاملن معیار می‌شود، این یعنی با نویسندهای بی‌دقت، بی‌حوصله و غیرحرفه‌ای مواجه‌ایم. داستان شما نمره‌ی نقد نمی‌گیرد زیرا اصول داستان‌نویسی در آن رعایت نشده است. شما مجاز نیستید که هر طور دلتان خواست بنویسید. شاعر یا نویسنده باید برای نوشته‌اش وقت بگذارد یا به عبارت دیگر برای آن مادری کند. البته نکته‌ای که از همه بیشتر آزاردهنده بود، عدم رعایت منطق زبانی‌ست، چیزی که شما در داستان‌تان اصلن به آن توجه نکرده‌اید. روند داستان طبیعی‌ست و نوع طنزی که در آن استفاده کرده‌اید طنز لحظه است اما در عین حال هیچ استفاده‌ای از زبان طنز لحظه نشده است. این‌که از یک ماجرای اتفاق افتاده در فضای مجازی داستان نوشته‌اید نکته‌ی مثبتی‌ست اما کافی نیست، یک نویسنده‌ی باهوش وقتی که در مورد یک اتفاق روزمره یا نومدرن می‌نویسد حتمن سمنتیک استراکچر یا فضای معنایی داستان را مد نظر قرار می‌دهد. ما در فضای این داستان فقط «ماوس» را می‌بینیم اما از کامپیوتر خبری نیست، مولف می‌توانست فضای داخل کامپیوتر و اتاق را هم بسازد. ما نمی‌دانیم شخصی که در داستان با راوی حرف می‌زند چه‌کسی و در چه موقعیتی‌ست، آیا در بقالی‌ یا پشت کامپیوتر است؟ در واقع هیچ فضایی ساخته نمی‌شود و نویسنده فقط خاطره‌نویسی می‌کند و علاوه بر فضا، زمان (زمان علمی و زمان متنی) هم ساخته نمی‌شود. مولف می‌توانست با اشاره‌هایی کوتاه به این مسأله هم بپردازد. آدرس دادن در داستان مهم است؛ آدرس گاهی سمنتیک و گاهی ابژکتیو یا عینی‌ست؛ موضوع داستان شما فضای مجازی و تلگرام است اما از ابژه‌ی مدرن استفاده نکردهاید. طنز شما سمنتیک خوبی دارد اما زبانی که استفاده می‌کنید مناسب فضای تلگرام نیست، واضح است که شما قصد دارید طناز بنویسید اما این طنز، زمانی داستانی می‌شود که زبان طنز شما با زبان فضایی که بیان می‌کنید این‌همانی داشته باشد. یک نویسنده نمی‌تواند مثل یک شاعر عمل کند، بین شعر و داستان فرق زیادی وجود دارد، همان‌طور که رمان و داستان کوتاه هم شبیه به هم نیستند و هر کدام از اصول خاصی پیروی می‌کند، نویسنده یا شاعر ناگزیر به رعایت این اصول و قواعد است وگرنه هیچ‌کس نوشته‌اش را جدی نخواهد گرفت. این داستان نسبت به داستان‌های قبلی شما پراکندگی کمتری دارد اما اگر می‌خواهید داستانی به روش «جریان سیال ذهن» بنویسید باید به فضاسازی و این‌همانی زبان با فضا توجه ویژه داشته باشید. شما در مرحله‌ی (writing) داستان را رها می‌کنید ولی همان‌طور که قبلن اشاره کردم یک نویسنده‌ی حرفه‌ای ابتدا کلمات را در متن می‌ریزد و در مرحله‌ی بازنویسی (Rewriting) به داستانش ساخت و منطق می‌دهد.

هر هفته در سوپرگروه کالج داستان جلساتی تحت‌عنوان «کارگاه داستان» برگزار می‌شود، گاهی علی عبدالرضایی در این جلسات شرکت می‌کند و به نقد و بررسی داستان‌هایی که در گروه پست می‌شود می‌پردازد. این کارگاه داستان اختصاص دارد به متن پیاده شده فایل صوتی علی عبدالرضایی که در آن به تحلیل این داستان پرداخته است.

منبع: مجله فایل شعر ۱۰