میتولوژیِ سناپور_علی عبدالرضایی

«با گارد باز»

سرخی دست‌‌کش‌هات با این تندی که پیش چشم‌هام می‌روند و می‌آیند، مثل سنجاقک جوانی می‌مانند که یک دم از بال ‌‌زدن توی صورت زمخت من دست برنمی‌دارند. پشت بال‌بال زدن‌شان چشم‌های تو را نگاه می‌کنم که پر زور و مطمئن، به چپ و راست می‌روی و نمی‌گذاری سنجاقک‌ات آرام بگیرد. اما می‌بینی که! من فقط سرم به عقب می‌رود و برمی‌گردد و پاهام یک قدم هم عقب نمی‌نشینند، همان‌طور که پیش از این و پیش‌ترها ننشستند؛ و دست‌کش‌هات هر وقت که روی صورت‌ام می‌آیند، پوست و گوشت و استخوان‌ام را فقط چغرتر می‌کنند.
این غیظ چشم‌هات و این بی‌تابی جوان پاهات را دوست دارم، و این مشت‌هات را که بالا و پایین صورت‌ام فرو می‌‌روند و درمی‌آیند. همین چیزهاست که ما را به هم مربوط می‌کند، که کم هم نیست. اما من کاری به‌شان ندارم. اصل این است که تو این‌جا، روبه‌رو و حریف من هستی، و من نمی‌توانستم بی‌تو این‌جا باشم. برای همین تو را و مشت‌هات را دوست دارم.
بزن! سرت را خوب توی شانه و بازوهات قایم می‌کنی. آره، صورت‌ام، صورت‌ام. یاد‌ گرفتی که بی‎خود زورت را برای ستون سنگی تن‌ام حرام نکنی و توی همین چند دور اول خودت را خسته نکنی. ولی چه فایده؟
چپ، چپ، هوک راست! درس‌هات را بلدی. می‌دانی چه‌طور حریف را باید با دست چپ گول زد و ضربه‌‌ی کاری را از راست زد. شنیدی از این آپرکات‌ات چه آهی از همه بلند شد؟ آپرکات‌ات از آن‌هاست که همه تا چند وقتی یادشان می‌ماند. می‌گویند فلانی را یادت هست؟ همان که آپرکات‌اش وقتی نشست زیر فک طرف، مثل توپ صدا کرد؟ اما نباید برمی‌گشتی و آن سایه‌ها را که جز هورا کشیدن و شرط‌بندی کردن کاری بلد نیستند، نگاه می‌کردی. این یعنی که داری برای خوش‌آمد و بدآمد و کیف آن‌ها بازی می‌کنی. آره، طرف‌دارهای تو خیلی خوش‌شان آمد و حالا دارند با گلوهای جوان‌شان هوراهای سقف هواکن می‌کشند، تا بیش‎تر گول‌ات بزنند و ناکارشدن‌ات را جلو بیندازند. می‌دانم که طرف‌دارهای من هم دارند هوار می‌کشند. لازم نیست این را ببینم؛ صداهاشان برایم آشنا است. می‌دانم که از سرسختی و عقب‌ننشستن من کیف می‌کنند. اما من تره هم برای‌شان خرد نمی‌کنم. حالا اگر راست راستی مرا می‌زدی زمین ـ گیرم شدنی بود ـ می‌دانی طرف‌دارهای من چه کار باهات می‌کردند؟ توی یک چشم برهم زدن جد و آبادت را می‌آوردند جلو چشم‌ات. آخر این‌ها سال‌‌ها است که برای من هوار می‌کشند، سال‌ها است عادت کرده‌اند مرا توی رینگ ببینند. دیگر از بیش‎ترشان گذشته که جاشان را عوض کنند. گرچه چندتایی هم هستند که تا آخر بازی از سر دل‌سوزی هم شده، می‌آیند آن طرف. هرچی هم بیش‎تر طول بکشد بیش‎تر می‎آیند. اما من به بود و نبود طرف‎دار و تماشاچی کاری ندارم. از همان وقت که حریفی بوده، من این‌جا هستم، تا وقتی هم که حریفی مانده باشد، می‌مانم. این‌طور که پیش می‌رود شاید روزی برسد که دیگر پاهام از جاشان تکان نخورند و پوست و گوشت‌ام چنان سخت شوند که نتوانند خون یا هوا به خودشان بکشند یا عرق پس بدهند. و من آن‌وقت مثل ستونی از سنگ همین وسط می‌ایستم تا برا‌ی‌ام گل بپاشند یا به‌ام به جای مشت سنگ بزنند؛ که توفیری هم البته نمی‌کند، و آن وقت هم چیزی را حس نمی‌کنم، همین‌طور که حالا حس نمی‌کنم که مشت‌ات خوش نشست زیر گونه‌ی چپ‌ام و داری این‌‌طور خیره نگاه‌اش می‌کنی، که پارهگی یا کبودی را به خیال‌ات ببینی. یعنی پیداست پاک ناغافل و نادانسته پریده‌یی وسط رینگ.
بقیه هم اغلب همین‌طور مثل تو بختکی پریدند وسط و من دیگر به این عادت کرده‌ام و سعی نمی‌کنم بفهمم چی توی سرتان می‌افتد که این‌‌طور بی‌حساب خودتان را می‌اندازید وسط. اما گاهی هم شده، گرچه فقط چند دفعه‌ای، که حریف انگار پاش که می‌آید کف رینگ، همه چیز را می‌داند. این را از چشم‌ها، که از اول تا آخر یک جور می‌مانند، همین‌طور از پا گذاشتن و برداشتن، که تا آخر نه بی‌خود به خودشان فشار می‌آرند، نه به لرزه می‌افتند، می‌فهمم. این‎طور وقت‎ها راستش حسابی به کار خودم شک می‎کنم. می‎فهمم که چیزی گره خورده توی بازوهات و توی سینه‎ات سخت شده. می‎فهمم تا چیزی را خرد نکنی از دست بازوت خلاص نمی‌شوی. می‌فهمم تا سینه‌ات را نشکافی، نمی‌توانی نفس راحت بکشی، اما چرای‌اش را نمی‌فهمم. این طناب‌ها از اول این طور ریش‌ریش نبود، این دیرک‌ها هم این‌طور پر از پوست و خون نبود. همه چیز تر و تازه بود، مثل گوشت و پوست‌ من، مثل تک و توک هوراهایی که حالا از توی تماشاچی‌ها در‌می‌آید. این قدر بو و صداهای جورواجور جمع نشده بود این وسط. می‌شد راحت‌تر نفس کشید و بازی کرد. همه هم با دل‌شان و برای دل‌شان بازی می‌کردند. از پیش هزار جور نقشه نمی‌کشیدند و کینه‌ای نداشتند وقتی می‌آمدند وسط. حالا گرچه آن‌طور نیست، اما بازی هم نمی‌شود نکرد. من که کاری بهتر از این بلد نیستم. اصلن کاری ندارم که بکنم. بازی می‌کنم، چون باید بازی کنم؛ چون توی رینگ هستم و حریف جلوم هست؛ یعنی حالا تو، که با پاهای سرحال و جوان‌ات خوب رقص می‌کنی و ضربدر و ستاره و دایره می‌‌کشی (این هم از آن چیزهاست که تا یک چند وقتی تو را توی یاد این تماشاچی‌ها نگه می‌‌دارد)، دست‌هات هم خیلی قبراق‌اند. اما اگر این‌ها هم نبود، از چشم‌هات هم می‌توانستم بفهمم که چقدر جوانی. با اینکه یک جا بند نمی‌شوی و پشت هر مشتی که ول می‌کنی، جا عوض می‌کنی، اما باز می‌توانم توی چشم‌هات خوب نگاه کنم و ببینم که بردن چقدر برای‌ات شیرین است و باختن چقدر تلخ، یعنی که چقدر جوانی. اما با تمام این‌ها بی‌خودی با این ورجه ورجه‌هات می‌خواهی خودت را دور نگه‌داری و ضربه‌ بزنی. من با کندی و سنگینی سایه‌وارم به‎ات نزدیک می‌شوم، آن‌‌قدر که دیگر به وقتش چیزی جز من توی چشم‌هات نمی‌ماند. فعلن می‌آیم جلو و این تن سنگین را هر طوری هست راه می‌اندازم و می‌گذارم‌اش جلوت. دیگر حمله نمی‌کنی! تازه دور یازدهم است، اما تن‌ات از عرق خیس شده. دیگر گارد بازم وادار به حمله‌ات نمی‌کند. اما با چندتا مشت‌پرانی ساخته‌گی من، دوباره شروع می‌کنی. دیگر فکرت خوب کار نمی‌کند، نمی‌توانی درس‌هات را خوب روی صورت‌ام پیاده کنی. دیگر داری کم‌کم می‌آیی جلو مشت من. ولی نه هنوز، که می‌توانی برقصی و خودت را به موقع جمع و جور کنی و مشت‌هات را برای چند لحظه هم که شده، سنجاقک کنی. بازوهای مرا نگاه کن! مثل تنه‌های دو تا درخت، که از وسط تا خورده باشند، دو طرف تن‌ام، همان‌طور مثل اول، آماده‌اند. صورت‌ام هم هنوز مال توست. آهان، چشم‌ام بسته شد و باز شد. فقط همین. بازم صورت‌ام را می‌گذارم جلوت، و بازوم را نگه می‌دارم برای موقعی که وقت‌اش برسد و خودت بیایی جلو مشت‌ام. دوباره سنجاقک‌ات با‌‌ل‌بال زد، این دفعه فقط و فقط از عصبانیت که خوب توی چشم‌هات پیداست. دور هیجدهم است و تو کم‌کم به باختن فکر می‌کنی. کم‌کم قبول می‌کنی که زیاد هم سخت نیست. اما هنوز باورت نمی‌شود که مرا با این همه چربی و پی که روی شکم و سینه و گردن‌ام هست، نتوانی بیندازی. انگار داری چشم‌بسته می‌زنی. داری از حرص لب‌هات را جمع می‌کنی و کج می‌کنی، می‌خواهی گازشان بگیری. لب‌هات بزرگ و خوشگل‌اند. حیف که این دست‌کش‌های سیاه باید ازشان بوس بگیرند. مژه‌هات هم کشیده و بلند است. از این حرص خوردن‌ات هم پیداست که طاقت باختن نداری. وگرنه چرا آن‌قدر مشت نمی‌زنی که دیگر نه مشتی برای‌ات بماند و نه بازویی؟ وقتی که تمام مشت‌هات را زده باشی، دیگر فرقی نمی‌کند که برده باشی یا نه. این‌که دارد می‌ریزد روی گونه و لب‌هام خون نیست. تحمل‌اش آسان بود اگر بود. این به‌خاطر آن لحظه‌ای است که دارد می‌رسد، و من مجبورم آن چیزی را که دوست ندارم، ببینم. مجبورم ببینم که دست‌کش‌های سرد و سیاه با پوست و گوشت و خون و غرور و زیبایی چه کار می‌کنند. دارد می‌‌ریزد روی لب‌هام. دوباره بزن تا پاک بشود. دور چندم شده که دیگر مشت‌هات را حس نمی‌کنم؟ حالا چه فرقی می‌کند از بی حسی صورت خودم باشد، یا از خستگی بازوهای تو؟ دور بیست و سوم، بیست و چهارم، بیست و پنجم. دیگر برای من هم راه رفتن مشکل شده، اما تو هم کارت ساخته است. توی چشم‌هام خیره شدی. بالاخره داری آن چیزی را که باید می‌دیدی، می‌بینی، می‌دانستم وقت‌اش که برسد، خوب که شلتاق کردی و دیگر نمایشی نماند که بدهی، به فکر می‌افتی به اینکه جلوت ایستاده‌ هم نگاه کنی، نه از سر سیری، که از روی شک، از روی حیرت، از روی فلاکت. که بفهمی چرا! می‌دانم که این را به‌ات یاد نداده‌اند و تو هم هرچه فحش بلدی نثارشان می‌کنی، اما تقصیر آن‌ها نیست. نمی‌توانستند این چیزها را یادت بدهند. می‌دانستند، اما ازشان برنمی‌آمد. این را فقط باید می‌آمدی اینجا تا یاد می‌گرفتی. چندتای این هم اگر سن داشتی، باز یاد نمی‌گرفتی. فقط من که عمرم با عمر این رینگ یکی شده، می‌توانم بیرون از این برد و باخت بایستم. و حالا فهمیدی که برای من باختن هیچ معنایی ندارد، همان‌طور که بردن هیچ معنایی ندارد. من از برد و باخت گذشته‌ام، و این چیزی است که تو نمی‌فهمی و برای همین هم می‌بازی. حالا می‌توانی بفهمی چرا با گارد باز بازی می‌کنم، و چرا به هرچی بیرون از این چهار‌گوش طناب‌پیچ می‌گذرد کاری ندارم. می‌‌دانم که دلت می‌‌خواست این‌ها یک جوری می‌شکافتند و تو می‌توانستی بیرون از این چهارگوش باشی. اما نمی‌شود، و تو این را حالا پذیرفتی، حالا که گاردت باز شد. دیگر نمی‌بندی‌اش. لب‌ها و فک‌ات مثل سرب سنگین شد و تو فقط این را حس می‌کنی و نه چیزی را که دارد زیر پوست‌ات جمع می‌‌‌شود، و نه لرزش لب‌‌هات را. دیگر فقط ادای بازی و مشت زدن را درمی‌آوری. چشم‌ات تار شد و حس می‌کنی که انگار تمام این طناب‌ها و دیرک‌ها و هوارها دارد فرو می‌‌رود توی سرت. پوست گونه‌هات شروع کرده به پریدن، و تو حالا حسابی سنگین شدی و دل‌ات نمی‌خواهد قدم از قدم برداری. دیگر می‌خواهی بازی تمام شود و خلاص شوی. من هم منتظرت نمی‌‌گذارم. تمام سرت تکه‌ای سرب شد. اما دردی حس نمی‌کنی، حتی وقتی کمرت به خاک می‌چسبد و تمام رینگ را می‌لرزاند. دیگر آه خفه‌ی تماشاچی‌ها را هم می‌شنوی، که تنها کاری است که از روی ادا نکرده‌اند. حالا توی سرت، هرچه که می‌دانی، هرچه که دیدی و هرچه که شناختی، همه و همه‌اش درهم شده و هیچ‌کس هم نمی‌تواند جداشان کند، تا آن چیزی که به‌اش فکر می‌گویند، فرصت کند و کاری بکند. این‌طوری بهتر است، چون آن تنها چیزی را که حالا توی تن‌ات وجود دارد نمی‌فهمی؛ یعنی موج مذاب بی‌برگشتی را که بی‌جهت به‌اش درد می‌گویند، اما در حقیقت احساس مرگ است و فلاکت و این‌که همه چیز دروغ است. چندتایی آمدند بالای سرت. من از رینگ بیرون نمی‌روم. اما تا نبینم‌ات، پشت به تو می‌کنم. چه‌طور می‌توانم تماشا کنم که دل خودم کف رینگ بال‌‌بال بزند؟

حسین سناپور

«نقد و بررسی»

هرچه سابقه‌‌ی ادبی نویسندگان ایرانی زیادتر می‌شود، بیشتر به حشو و اضافه‌گویی می‌افتند؛ یعنی جای این‌که به موجزنویسی و فضاسازی اهمیت بدهند، وراجی می‌کنند و داستان ساختمندی به اجرا درنمی‌آورند.
در داستان «با گارد باز» نیز که مونولوگ در آن نقش محوری دارد، این مشکلات مشهود است. در این داستان با شیوه‌ی روایت خطابی (دوم‌شخص) طرف هستیم؛ یعنی راوی به‌طور مستقیم با مخاطب‌اش حرف می‌زند تا او را وارد فضای شخصیت‌های داستان بکند؛ مثلن در رمان «چراغ‌های روشن، شهر بزرگ»، اثر جان مک، راوی درحالی دوم‌شخص است که مونولوگ‌ها به مخاطب آدرس می‌دهند و مدام فضاسازی می‌کنند و طرح داستان را پیش می‌برند. درواقع آنجا، ما با مینی‌طرح‌هایی روبه‌رو هستیم که داستان را به ساختار جعبه‌چینی رسانده‌اند. حتی «جان لیت گیت» نیز در قرن پانزدهم و بعدها بسیاری از نویسندگان دیگر مثل مارگریت دوراس، میشل بوتور، ویلیام فاکنر و… از این شیوه استفاده کرده‌اند.
لازم به ذکر است که بعدها وقتی این شیوه دمده شد، راویِ دوم‌شخص به زاویه دیدِ دوم‌شخص بدل شد.
در ابتدا سعی میکنم به نثر این داستان بپردازم که البته ضعف تألیف ندارد اما از فقدان لحن و هارمونی رنج می‌برد:
«سرخی دست‌کش‌هات با این تندی که پیش چشم‌هام می‌روند و می‌آیند، مثل سنجاقک جوانی می‌مانند که یک دم از بال زدن توی صورت زمخت من دست برنمی‌دارند»
در دو سطر بالا، بهتر است نویسنده جای «مثل سنجاقک جوانی می‌مانند» از «به سنجاقک جوانی می‌مانند» استفاده کند تا نثر نزدیکی بیشتری با طبیعت زبان معیار داشته باشد. همچنین اگر جای «یک دم» از «دمی» استفاده شود، لحنِ نثر بهتر می‌شود.
راوی در ادامه می‌گوید:
«پشت بال‌بال زدن‌شان چشم‌های تو را نگاه می‌کنم که پرزور و مطمئن، به چپ و راست می‌روی و نمی‌گذاری سنجاقک‌ات آرام بگیرد. اما می‌بینی که؛ من فقط سرم به عقب می‌رود و برمی‌گردد، و پاهام یک قدم هم عقب نمی‌نشینند، همان‌طور که پیش از این و پیش‌ترها ننشستند؛ و دست‌کش‌هات هروقت که روی صورت‌ام می‌آیند، پوست و گوشت و استخوان‌ام را فقط چغرتر می‌کنند».
چشم‌های پرزور و مطمئن یعنی چه؟ این توضیح اصلن زیبا و داستانی نیست. در ضمن، نویسنده باید با نشانه‌چینی و فضاسازی به مخاطب نشان بدهد که چرا پاهای راوی پیش‌تر عقب نرفته بود؛ آیا منظور، مسابقه‌ی بوکس قبلی است و یا همین مسابقه؟
همچنین نویسنده باید دقت کند که چغر یعنی سفتی و سختی پوست؛ اما با هر ضربه، بعد از ایجاد چروک، صورت نرم‌تر می‌شود؛ درواقع منظور نویسنده فقط سفت شدن عضله‌ی صورت بوده است نه پوست!
از طرفی، تشبیه مشت به سنجاقک، حتی اگر بیانی فانتزی داشته باشد، زیبا و باورپذیر نیست. احتمالن راوی می‌خواهد بگوید که حریفش یک زن است، اما نویسنده آنقدر در ادامه به دام توصیف و حشو افتاده که شانس چنین تأویلی از دست می‌رود و یا اگر منظور نویسنده جدال بین عقل و قلب است، این منظور باید به اکران گذاشته شود و نشانه‌ها کافی و مرتبط با یکدیگر باشند؛ متاسفانه اکثر توصیف‌ها شاعرانه‌اند و بی‌هدف رها شده‌اند و به امنیت داستانی نرسیده‌اند. البته مخاطب ایرانی حرفه‌ای نیست و از این نوع بیان‌ها استقبال می‌کند زیرا صرفن دنبال مصرف کردن است، و نه تعقل برای مشارکت در نویسش متن. نویسنده ادامه می‌دهد:
«این غیظ چشم‌هات و این بی‌تابی جوان پاهات را دوست دارم و این مشت‌هات را که بالا و پایین صورت‌ام فرو می‌روند و درمی‌آیند. همین چیزهاست که ما را به هم مربوط می‌کند، که کم هم نیست. اما من کاری به‌شان ندارم. اصل این است که تو این‌جا، روبه‌رو و حریف من هستی و من نمی‌توانستم بی‌تو اینجا باشم. برای همین تو را و مشت‌هات را دوست دارم.»
کدام چیزهاست که راوی و مخاطب‌ش را به یکدیگر مربوط کرده؟ نویسنده احتمالن با طرح این گزاره می‌خواهد نشان بدهد که راوی مازوخیست و معشوقِ راوی سادیست است، اما در اکران آن موفق نشده زیرا در طول داستان، راوی در پی پیروزی است، در صورتی که یک مازوخیست با طرف مقابلش نمی‌جنگد و اصلن نمی‌خواهد او را شکست بدهد. منظورم این است که منطق داستانی در این اثر مدام نقض شده و همین باعث می‌شود که داستان مدام در جا بزند و طرح پیش نرود.
سطرِ «اصل این است که تو این‌جا، روبه‌رو و حریف من هستی» نیز کارکردی در طول داستان ندارد و حشو به حساب می‌آید زیرا نویسنده بارها این قضیه را به مخاطب اعلام کرده است و نیازی به تکرار آن نیست. همچنین سطرِ «و مشت‌هات را دوست دارم» باز از منطق داستان دور است و باورپذیر نیست. این داستان استعاری‌ست اما در ادامه‌، متن به استعاره بدل نمی‌شود؛ درواقع نویسنده رویکردی فانتزیک در توصیف دارد و همین شیوه باعث شده با متنی عقلانی و جزئی‌بین روبه‌رو نباشیم؛ به عنوان مثال، اگر در این داستان با مسابقه‌ی بوکس طرف هستیم، چرا دوربین سمت تماشاگران و داور نمی‌رود؟ و یا اگر شاهد برخوردی عرفانی با نفس هستیم، چرا بین راوی و نفس، دوآلیسمی مثل پیری و جوانی عَلَم می‌شود؟ اصلن چرا نویسنده به زمانِ متنی بی‌توجه است؟ داستان به‌ظاهر تمام می‌شود اما مونولوگ‌ها و نشانه‌ها در هوا معلق باقی می‌مانند. منظورم این است که نشانه‌ها در خدمتِ تأویل نیستند و داستان گنگ است. درضمن، اگر نویسنده می‌خواهد روی مرز این دو تأویل حرکت کند، باید پی شیوه‌‌ای سیال باشد؛ مثلن جای اینکه شخصیت‌پردازی را نیمه‌کاره رها کند، از ابتدا داستان را با اَندروژنیک جلو ببرد تا مخاطب با توجه به کنش‌های جنسیتی با متن برخورد نکند. همانطور که شرح دادم، گاردِ درون داستان استعاری‌ست اما استعاره‌ای در متن ساخته نمی‌شود؛ درواقع

تنها با متافوری شعری روبه‌رو هستیم که این قضیه، داستان را طبیعی و باورپذیر جلوه نداده است.
مشکل اصلیِ نویسندگان ایرانی نیز همین است؛ جزئی‌نویس و سوال‌پرداز نیستند، یعنی وقتی فضایی را خلق می‌کنند از خودشان سوال نمی‌کنند که چرا این نشانه‌ها را در متن آوردم و چه توجیهی برای‌شان دارم!
و در ادامه:
«بزن! سرت را خوب توی شانه و بازوهات قایم می‌کنی. آره، صورت‌ام، صورت‌ام. یاد گرفتی که بی‌خود زورت را برای ستون سنگی تن‌ام حرام نکنی و توی همین چند دور اول خودت را خسته نکنی. ولی چه فایده؟»
من هم به نویسنده می‌گویم: خب اینها را می‌نویسی که چه؟ چه فایده؟ چرا راوی مقاوم است؟ باید آدرس متنی داده شود. این متن، یک داستان خیلی کوتاه نیست، پس نویسنده فرصت دارد که با استفاده از چند فلش‌بک و مینی‌روایت، از ساختار جعبه‌چینی استفاده کند تا بتواند به اثری چندتأویلی و چندبُعدی برسد، اما جنونِ حرافی مانع این امر شده است. درواقع در این داستان بیش از اینکه مونولوگ داشته باشیم، وراجی درونی داریم، چراکه مونولوگ باید به داستان بُعد بدهد و طرح را جلو ببرد. از طرفی، یک نویسنده برای ایجاد کشمکشِ داستانی، باید تعادل را به‌هم بزند، اما در این داستان با هیچ کشمکشی روبه‌رو نیستیم زیرا تعادل به‌هم نخورده و سیرِ داستان، نه صعودی‌ست و نه نزولی، بلکه در یک خط روایی، منفعلانه پیش رفته است. در این داستان، با نوعی میتولوژیِ پسرکُشی نیز مواجه‌ایم. (دقت شَود که با یک راویِ پیر و مشت‌زنی جوان طرف هستیم) اما صرفن به این اسطوره (myth) اشاره می‌شود و از نگاهی تازه با آن روبه‌رو نمی‌شویم. در ادامه به بعضی از بیان‌های ضعیفِ این داستان اشاره می‌کنم:
«آپرکات‌ات از آن‌هاست که همه تا چند وقتی یادشان نگه می‌دارند» این‌جور بیان‌ها از استتیک زبانی برخوردار نیستند و اغلب وارفته‌اند.
و یا در جایی دیگر:
«و آن سایه‌ها را که جز هورا کشیدن و شرط‌‌‌بندی کردن کاری بلد نیستند»
در این سطر شاهد حشو هستیم زیرا نویسنده به‌ راحتی می‌تواند «کردن» را از «شرط‌بندی کردن» حذف کند. وقتی به زبان توجه نکنید، روایت و طرح‌ِ داستان‌تان پر از حشو می‌شود. مثلن سطر «هوراهای سقف‌ هواکن می‌کشند» یعنی چه؟ و یا «آخر این‌ها سال‌ها است که برای من هورا می‌کشند» اصلن چه زیبایی‌ای دارد و چه لحنی جز سنگینی به نثر داده است؟ اصلن این توصیف‌ها که بارها تکرار شده چه کمکی به پیش‌برد طرح داستان می‌کند؟ در ادامه باز با این مشکلات مواجه هستیم:
«یعنی حالا تو که با پاهای سرحال و جوان‌ات خوب رقص می‌کنی»
چرا نویسنده جملات‌ش را با حشو انبار می‌کند؟ خیلی راحت جای «رقص می‌کنی» می‌توان نوشت: «می‌رقصی»
این داستان، بسیار در ایران معروف شده اما همان‌طور که شاهد هستید، اشکالاتی ابتدایی در سراسر آن مشهود است: «این هم از آن چیزهاست که تا یک چندوقتی تو را توی یاد این تماشاچی‌ها نگه می‌دارد». یک نویسنده‌ی حرفه‌ای باید بداند که چرا زبان در نثر مهم است، باید نثر قدرتمندِ پارسی را بشناسد و ویژگی تک‌تکِ نویسندگان را از بر باشد تا از این‌جور بیان‌های سخیف دوری کند. همچنین نویسنده‌ی این داستان باید دقت کند که راوی در زبانِ معیار، جزئی حرف می‌زند و از الفاظی عامیانه مانند «لب‌های بزرگ و خوشگل» در توصیف استفاده نمی‌کند.
در ادامه نیز ناگهان گفته می‌شود: «دور هجدهم است» در حالیکه در طول داستان، سخنی از دور و راند نبود و هرگز زمان متنی در آن تعریف نشده بود و داستان با پایانی سانتی‌مانتال و بی‌هیچ خلاقیتی رها می‌شود:
«چندتایی آمدند بالای سرت. من از رینگ بیرون نمی‌روم. اما تا نبینم‌ات، پشت به تو می‌کنم. چه‌طور می‌توانم تماشا کنم که دل خودم کف رینگ بال‌بال می‌زند؟»
این اثر باید به‌صورت داستانک نوشته می‌شد، و نه داستان! چراکه تنها با اضافه‌گویی و توصیف پر شده و تراشیده نیست. درواقع کلِ داستان حاوی چند گزاره‌ تکراری است که مدام تکرار شده و ما هرگز نمی‌فهمیم راوی که این‌همه مشت خورده و آسیب دیده چرا نمی‌افتد و شکست نمی‌خورد. خلاصه این‌که این داستان نوعی تقلید از میتولوژیِ فردوسی‌ست و تنها در یک بازتولید خلاصه شده، چراکه ادبیات را به دیکتاتوریِ دانای کل باخته است و داستان را به بازتولید سطحی مبارزه رستم و سهراب تقلیل داده است. می‌خواهم بگویم که در این داستان به جای شخصیت‌پردازی با تیپ‌سازی طرفیم، این داستان پدرسالار است، سهراب یا بوکسور جوان علی‌رغم قدرت و چالاکی‌اش می‌بازد چون قرار است که ببازد و این خواست دانای کل یا همان فردوسی‌ست که حالا در هیئت یکی مثل حسین سناپور احضار شده تا بنویسد بدون آنکه فکری برای تغییر یا تولید داشته باشد! چرا سنتّت این‌همه بر ادبیات داستانی ایرانی سیطره دارد؟ چرا نویسنده ایرانی اینهمه سنتی می‌نویسد و مدام سنت را بازتولید می‌کند؟

هر هفته در سوپرگروه کالج داستان جلساتی تحت‌عنوان «کارگاه داستان» برگزار می‌شود، گاهی علی عبدالرضایی در این جلسات شرکت می‌کند و به نقد و بررسی داستان‌هایی که در گروه پست می‌شود می‌پردازد. این کارگاه داستان اختصاص دارد به متن پیاده شده فایل صوتی علی عبدالرضایی که در آن به تحلیل این داستان پرداخته است.

منبع: مجله فایل شعر ۹