مغز میمون_علی عبدالرضایی

باران تندی نمی‌آمد اما باد آمده بود موهاش را به هم بریزد، و با برگ‌های ته پاییز در کوچه ریخت و پاش کند. خانه در تنهایی به شغال تاریکی می‌مانست که وقتی اتاق‌ها همه خوابیدند، به انتظارمرغ و خروس جوانی که ما باشیم کمین کرده بود.
پرده ، ملافه، روتختی … همه چیزِ خانه‌ی بی‌همه چیزش را صورتی کرده بود، داده بود پریشب دیوارهاش را هم به یکی از کارگرهای کارخانه تا صورتی کند، حالا جهان کوچکی که دست و پا کرده بود به رنگِ صورتی توی دخترهایی می‌مانست که دم به ساعت خود را به خانه می‌انداختند و برگشت می‌خوردند. اما این آخری بَلدی داشت، تا تنهائی‌اش را که درکوچه با ناز و عشوه می‌آمد پیش‌بینی کردم، قدم‌هایی که با غمزه می‌رفت تند شد، از بین چند لیچار و دوسه انگشت که یکی‌شان تا نصفه هم فرو رفته بود، گذشت و دست‌های سفیدش را مثلِ نانی که سیر تنور نکرده باشد زیر سینه سبد کرد و هر دو پستانش گُروپّی توش ریخت. بعدش شروع به دویدن کرد و دِفرار… مثل یک جتِ شکاری که با سرعتی نزدیکِ صوت توی دل تاریکی فرو رفته باشد و همین الان است که با کلّه به تهِ آسمان بخورد، پرید توی شلوغی آدم‌ها، بین خال‌های ریز هم‌چی بفهمی نفهمی طوری بُرخورد که هیچ‌کس نمی‌دانست آس دلی که من رو کردم، لخت و پتی بین آن‌هاست.
شهلا از قدِّ بلندم هم بالاتر بود. وقتی که از حمام درمی‌آمد، موهای سیاه کرده‌اش پیچ می‌خورد و آن بالا، روی شانه‌ها پخش می‌شد. چنان خمار و کردنی سراپای آدم را ورانداز می‌کرد که حتی تخته سنگی که در سینه کار گذاشته بودی آب می‌شد. تن‌اش پیچ و خم کوچه‌های رشت را داشت، از هرطرف که می‌رفتی، با پیشانی عرق کرده و زبانی از لب و لوچه آویخته بین دو تپّه برمی‌گشتی، از آن بالا قسمتی از نیم ‌رُخش را می‌دیدی، و از پایین موهای کم رنگ کمرگاه و کون بلورینی که بقیه‌ی دنیا بود.
عجب مچ پایی! اگر دامنی کوتاه پاش می‌کرد و پا می‌داد مردِ ندید بدیدی ببیندش،حتمن کارش ساخته بود. وای چه رانی روی پاهای خوش‌تراشش زندگی می‌کرد! عجب باسَنی! نه مثل تاقچه‌های آجرساز بود که نیم متر از پای پنجره عقب ‌نشینی کرده‌اند، نه مثل دیوارهای تازه به دوران رسیده‌ای که رادیاتور شوفاژ نقش تاقچه‌ی آن ایفا می‌کند. لاکردار کونی زیر کمر باریکش کار گذاشته بودند که مثل بمب بغض هر آدم چشم و دل سیری را هم می‌ترکاند چه رسد به دودول پسرهای کس ندیده‌ی شهرستانی که برای کونِ زیرِ چادرِ پیرزنی که در باد می‌رود هم راست می‌کنند.
چه سینه‌ای! وای از پستان‌هاش نپرس که جعفرلختی با لب‌هایی که همیشه‌ی خدا مثل کون مرغ ریدَمان می‌زد به سر و صورتش، می‌گفت شهری کس نگو! توخیلی زود هم که دل داده باشی، دوسال بعدِ من روش کار کردی و من سه سال پس از حسن بچه‌باز و تازه او که توپ را از پسرعمویش پاس گرفته بود همیشه می‌گفت علی رقاص گفته خدا خیلی گداست که انارِ به این مرغوبی را هرهزارسال فقط یک بار پروار می‌کند، نه می‌شود آن را دوباره از شاخه چید، نه در جایی دید، پس بی‌خیال شو که رضا خلقی هم با آن همه سواد مواد، از بس لای پستان شهلا خیال کرد وخواب دید جلقی شد.
شهلی نگاه نمی‌کرد آتش می‌زد! چطوری آن کلّه‌ی کوچیک چشم‌های به آن درشتی را حمل می‌کرد، خدا می‌داند! اینکه می‌گویند طرف راه نمی‌رفت می‌خرامید، درخورِ وصفِ قدم‌های این دختر نیست. شهلی قدم نمی‌زد، مثل آب توی پیاده رو جاری بود. حیف که من شناگرِ ماهری نبودم، همین که لخت شدم، تخم سگ غرقم کرد! ناکس بلدی داشت، یعنی هرکاری می‌کردی اجازه نمی‌داد لای پای بلورینش چشمی کار بگذاری. انگار که گنجی درونش مخفی کرده باشد، با پاهای جفت شده می‌داد و در اوقاتِ چشم چرانی چنان جفتک می‌پراند که حتی از مردی‌ت پشیمان می‌شدی. اصلن همین شیوه‌ی اُمّلی باعث شد رابطه‌ای که باید دو هفته طول می‌کشید و فاتحه … عمرش به هفت سال برسد. گوش‌هاش طیِّ این مدت آنقدر برای شنیدن من پشتِ گوشی وقت گذاشته بود که عاقبت عادت کار را به عاشقیت کشاند و برای اینکه بفهمم چقدر عزیزم براش، یک روز پیش از آنکه سروکله‌ای درخانه پیدا کند، زنگی زدم به جعفر سبیل و بهش گفتم امروز سر ساعتِ هفت بیا دمِ درِ خانه‌ام زنگی بزن و در رو! بعدش هم منتظر شدم که خانم سر برسد!
« شهری تو که این‌قدر دهاتی نبودی این دیگه چه ریختی یه دست و پا کردی چرا ریش و پشمت پِر ندادی؟ »
« حرف نباشه لطفن فوری بکَن که هواش خیلی پسه! »
و کَند
« جوراب و سوتین و شورتت رو هم جنگی دربیار سلیته خانم دِ زودباش! »
و درآورد
« حالا بخواب! »
و خوابید
« این جوری نه دَمر! :»
« توامروز چه مرگته معلومه؟ »
« پاها تو واکن فوری! »
« این‌طور حال می‌کنی آقای شکنجه! راضی شدی؟ »
بلافاصله دو ناز بالش زیر دلش گذاشت که کونش درحال قمبل باقی بماند و کس بادکرده‌اش از زیر سلامی نظامی دهد. دو دستش صلیب و پاهاش هفت کرده محکم به چار گوشه‌ی تخت بست. بعدش چشم و دهنش با پارچه‌ای محکم پلُمپ شد. زبانی دراز کرده لای کونش گذاشت و تا درز کسِ حالا سرخ شده‌اش تو برد. با لبِ پایینم جاده‌ای خیس کرده تا مچ پای راستش پایین آمدم به چپ رفتم، از پای چپ تا پهلوی راستش لیسده شد. به پشتِ گردن که رسید، عوعوی بلندش چیزی نمانده بود، همسایه‌ها را خبر کند.
نکند هم فرقی نمی‌کند، درهر حال همین که دختری به خانه‌ام می‌آید، حسنی، تازه سبیل همسایه پشتِ پنجره چشم و گوش می‌ایستد که جلقش را بزند. بزند! سگ خورد!
آقای من که شما باشید در سفری که چند سال پیش به چین داشتم، یکی از جنده‌های چشم بادامی که شپش توی جیبش تاس می‌انداخت، اصرار می‌کرد وقتِ حَشر و پیش از دُخول، کتکش بزنم! من هم که آدم مُبادی آداب و شاعر مسلکی هستم به کتم نمی‌رفت و دوشیزه کون چون تانک توضیح می‌داد که در این صورت لذتِ من که کننده‌ام دو چندان می‌شود نه او که باید کتک می‌خورد. اما باز من یکی که از اساس آدم جنتل مآبی هستم، زیر بار نرفتم که نرفتم. تا اینکه طفلی مجبور شد مرا به رستورانی ببرد که مغز میمون سِرو می‌کرد. همین که آن پشت رفتیم دوشیزه کون چون تانک سفارش داد و بعدش مرتیکه‌ی نخراشیده‌ی لوچ با میمون بیچاره‌ای سرِ میزمان آمد. یک کاره ضربه‌ای به سرش وارد کرد که دادِ حیوان به هوا رفت و در چشم به هم زدنی کاردی کشید و مغز بیچاره درآورد. اما خودمانیم عجب غذای خوشمزه‌ای بود! تازه دوزاری‌م هم افتاده بود. همانطور که مغز میمون خشمگین خوردن دارد، کس زن کتک خورده هم کردن دارد. از همین سفر بود که کتک‌کاریِ پیش از کردن، راستِ کارم شد. پس طبق روالِ هر کردنی، عوعوی سگ که در آمد، زدم به سرش، صورتش، کونش، کُس‌اش، طوری که تنش سرخ و خونی شده بود.
« آخ جوون! جونِ مامان! شهری نزن! بسّه دیگه دلم ضعف رفته حالا بذار توش! »
« حرف نباشه لالمونی بگیر جیندا خانَم! »
هنوز حضرتش را که مثل دسته‌ی تبر میرزا قاسم قد گرفته بود، توی کونِ شهلا نگذاشته بود که زنگِ خانه به فریاد آمد!
« کیه؟ با کسی قرار داری؟ »
« امشب جز تو کُسی در کار نیست، می‌رم ببینم کدوم جاکشی جرأت کرده بی‌خبر… »
« عزیزم نرو! ممکنه کمیته باشه‌ها »
« جفنگ نگو! »
از اتاق صورتی خارج شد و بی‌آنکه خانه را ترک کند درِ خروجی را فقط باز کرد و بلافاصله محکم بست. بعد هم آرام به دستشویی رفت و جلوی آینه‌ی ترک برداشته ریش‌اش راکه دُم درآورده بود، فوری زد. ناخن های مصنوعی همسرش … ببخشید! یکی از جنده‌ها را که پیش‌تر در خانه جا مانده بود، روی انگشت‌هاش سوار کرد و صورتش را با ادکلنی کدّی که تازه از دستفروشِ سرِ گذر خریده بود، چنان خیساند که هیئتِ لاتی سوسول مآب هویدا شود، که شد! دوباره تا دمِ درِخروجی رفت و بی‌آنکه از خانه خارج شود،آرام بازش کرد و به محض اینکه محکم بست، عربده‌ای کشید و پشت بندش آخی و مثل مایکل داگلاس خودش را به زمین سفت زد و فوری پاشدم. گاماس گاماس قدم در اتاق صورتی کرده درحالی که شهلی کت بسته با دهن کف کرده ازشدتِ ترس داشت زوزه می‌کشید، التفاتی به حال و روزش نکرده مثل خوکِ تیرخورده‌ای روی کون لختش افتادم و با صدایی که درتغییر دادنش ازهیچ داگلاس کون نشوری کم نداشتم، حضرتم را توی گوشش چپاندم و هِنّ و هِن راندم. به چنان رعشه‌ای افتاده بود که لذتِ کردن را دو چندان می‌کرد. جنگی صورتِ صاف و صوف شده‌ام روی قُمبل کونش مالاندم تا بو ببرد منِ عوضی، عوض شده‌ام! که سارقِ تازه از راه رسیده ترتیبِ مرا داده در حال ریپ یا چه می‌گویند تجاوز به اوست که البته از رعشه‌ای که در تن و بدنش افتاده بود می‌شد فهمید که نقشه ردخور نداشته طرف باورش شده. طفلی مثل گوسفندی که گردنش را سر صبح عیدِ قربان زده باشند، داشت جان می‌داد و مرتیکه‌ی نرّه خر بدون آنکه تُفی زده باشد دمِ سوراخ کونش خشک خشک کرده بود تا ته! طوری که خون چون جوباریکه‌ی سرخآب خورده‌ای لای کونش جاری بود، هر چه بیشتر جیغ می‌زد، خَرکی تر می‌چپاندم. جوری که معجونی از اون و خون کله‌ی کیرم را زرد و سرخ کرده بود. تازه داشتم می آمدم که شهلی از حال رفت و از ترسِ اینکه نکند مرده باشد، حضرتم یک کاره خوابید و حالا دیگر فریادم خانه را برداشته بود…
« شهری! شهری! دِ پا شو! تو بازم که داری خواب می‌بینی، دِ زود باش! سوشی خراب کرده یادت باشه زودی لاستیکش رو عوض کنی، من رفتم! راستی امروز دیر برمی‌گردم. دوره داریم. فقط برای بچه و خودت شامی درست کن! من به اندازه کافی توی پارتی هست، می‌خورم! بای ی! »
از خانه که خارج شد، دیگر مصّمم شده بود شهری را با خواب و خیالاتِ سوپرمنی تنها گذاشته مثل شوهرش فقط حواس اشغال نکند. پس زنگی به آژانس سرِ خیابان شاد زد که تاکسی بفرستد. بعد سرِ کوچه تا تاکسی بیاید دستی به صورتم کشیدم و با ماتیکِ لب و لوچه سرخ کردم.
زیرِ پاهام برفِ تن نازکی جاخشک کرده بود که هنوز آفتاب با همه‌ی جانی که طیّ دوسه شب کنده بود، از پَسَ‌اش برنیامده بود. آن بالا، کلاغی که بر شاخه‌ی لختِ انجیربُنی در ته پاییز نشسته بود، غارغارکُنان دوستش را صدا می‌زد که کمی پایین‌تر با بقیه‌ی سیاهی‌ها سیم‌های مخابرات را اشغال کرده بودند. الکل توی رگ‌هام می‌شُرّید و هوا داشت گرم‌تر می‌شد. چند اسبِ چالاک، چارنعل در سرم می‌دویدند و هرچه زور می‌زدند نمی‌توانستند کالسکه‌ای را که در گلویم مثل بغض گیر کرده بود، از چاله بیرون بکشند. بعدش به هر تقلاّیی که شد در خیالم راه افتادند و جنبِ اشک‌هام که شُرّوشُرّ می‌ریخت شهریار را دیدم وقتی هنوز جوان رعنایی بود و نسبتی با تیمارستان نداشت. در پیاده‌روها که راه می‌رفت، دیگر از یاد نمی‌رفت، همه دخترهای دمِ بخت را هوایی می‌کرد، به کیرِ خوش‌تراشی می‌مانست که پالتو پوشیده باشد. نگاهش که می‌کردی وا می‌رفتی، اوّل دل، بعدش همه را دربست می‌دادی. لب‌های قیطونی‌ش با این دهان فرتوت که از بس دم و بازدم توی وافور کرده زمُختی خرطوم فیل را پیدا کرده‌ هیچ نسبتی نداشت. لب‌ات را که می‌خورد دندانت را مثل قند توی دهانش آب می‌کرد. با هر که می‌خوابید وقتِ ارضاء با کیر روی کس‌اش امضاء می‌کرد، طوری که دیگر همه می‌دانستند این مغازه را هم شهری ششدانگ به نام خود سند زده. از تر و تازه‌گی و حسّ باکره‌ی این مرد، منی که از اول برایش آخری بودم، چه بگویم؟ باید از امثال رویا کس تپّه پرسید که وقتی شهری ولش کرد، یک شهر را آباد کرد و شبیه شهری پیدا نکرد. تازه یک شب که با مریم هزاری و او داشتیم ترتیبِ حسن خوشگله را می‌دادیم، رویا گفت من که طوری‌م نیست، لیلا لب غنچه‌ای را که می‌گویند خودش را کشت دیده بودی؟ نکشت! با کیرِ شهری سرِ دار رفت! حتا هایده قرطی که در رادیو از ته دل می‌خواند، نمی‌خواند! شهری را صدا می‌زد!
آن سال‌ها هنوز گذرش به تیمارستان نیفتاده بود. طفلی چه می‌دانست زمان کوهی‌ست ندیدنی! به هر صدایی که از آن سربالا برود، وقتی جواب می‌دهد که در سرازیری آن غلت می‌خورد. تقدیرش ماشین ترمز بریده‌ای بود که هیچ‌کس نمی‌دانست کجا سرش به دیوار می‌خورد.این سال‌ها چه بر سرش آمده بود؟ من آورده بودم؟ چقدر این هفت سالی که با هم ازدواج …
« ببخشید خانم، شما تاکسی می‌خواستید؟ »
تا پیکانِ زردِ قناری که ای کاش صورتی بود حرکت کرد. دستی‌ش را درآورد و شماره‌ای گرفت و بعد از دو سه تک زنگ قطع کرد که محمود شصتش خبردار شود. بعدش شماره‌ی مادرم را گرفتم.
« چی شده شهلا؟ بچه طوری شده؟ »
« هیچی‌م نیس. بچه هم مثل باباش هم خوب می‌رینه هم ساق می‌شاشه!
« آقا! لطفن بپیچ چپ! ته این کوچه‌ست »
« چه سراسیمه‌ای شهلی؟ دوباره با شهری گپ و گفت کفری کردی؟ »
« بالاخره من که هرگز نفهمیدم تو مادرِ منی یا اون کونی!؟ »
« آقا مرسی! همین جا پیاده می‌شم! »
« دوباره بِهت زنگ می‌زنم کارِ مهمی باهات دارم الآن دمِ اداره‌م، خدافظ! »
« چقدر می‌شه؟ »
« ناقابله آبجی هزار تا! »
« چقدر هم ناقابله دوخیابون راه، بیا! »
لختی این پا و آن پا می‌کند که تاکسی دور شود. همین که به تقاطع رسید و پیچید، همان مسیرِ رفت را سیصد و سی قدمی برگشت و پشتِ دروازه‌ای صورتی ایستاد که فوری زنگش را بزند! زد!
محمود که شانه‌های پهن‌اش معتادِ گریه‌های من است و از روزی که با هم خوابیدیم، صورتی می‌پوشد. چشم‌هاش از درزِ در بیرون آمد و انگار که قصدِ خوردن داشته باشد همه‌ی مرا در خودش جا داد و طوری که هیچ عابری بو نبرد در را آرام باز کرد و تک دستی از زمین بَرم داشت و با اشاره‌ی دیگر دست، آن را بسته کرد تا در چشم به هم زدنی روی ملافه‌ی صورتی تختخواب صورتی اتاق صورتی‌ش پیاده‌‌م کند.
وکرد!
« دیشب پریود شدم »
« مشکلی نیست تو امکانات فراوون داری، جاده خاکی می‌رم! »
« ای خاک بر سرت، دیرم شده امروز فقط یک ساعت بِهِم مرخصی دادن »
« کو تا این‌همه وقت! نیم ساعتش کافیه بقیه مال خودت!
« راستی قاسم کو؟ خونه نیس؟ »
« تو که می‌گی پریودی، با یه باند دو تا طیاره دعوت می‌کنی خوش کردار؟ قاسم از دیشب رفته خونه‌ی عذرا که با زهرا و فاطی خرابه قاتی پاتی کنه، اگه پایی بی‌خیال اداره شو تا با هم بریم پیش عذرا اینا عزراییل هوا کنیم…»
« شما دو تا اگه اینجوری پیش برین یا ما رو اخراج می‌کنن، یا بانک تعطیل می‌شه. البته اگه خونه‌ی عذرا نبود می‌اومدم. فکر می‌کنم این جنده خانم با شهری سر و سرّی داره…»
« ای بابا! تو هم که با این شوهرِ جاکش‌ات نمودی ما رو! سوراخ خالی که نگذاشته توی شهر، تو چرا تنبلی می‌کنی؟ پاشو بیا بریم »
« نه لازم نیس، آخه کدوم کوسخولی رو دیدی چیزی به این کلفتی رو قسمت کنه تا من دوّمی‌ش باشم؟ فوری بِکَن که هواش خیلی پسه! »
« تو که می گی پریودی؟ »
« جاده خاکی که آماده‌ست، خودت خواستی دربیار! »
و درآورد!
« شورت و جورابت رو هم پِر بده کیری! »
و داد
« حالا بخواب! »
وخوابید
« اینطوری نه! من که ماساژور نیستم بچه کونی! رو بالا! »
« خوب شد سرکار خانم شکنجه!؟ »
منبع: مجموعه داستان تختخواب میز کار من است.