مرگ بر مردم_علی عبدالرضایی

همه قربان مردم می‌روند كه رأى بیاورند، خايه مالى‌اش را می‌کنند اما نمی‌دانند كه مردم خايه ندارند. آن‌ها شانس نداشتند خودشان باشند، سنّت خودشان را کشته، از تازه سر در نمی‌آورند، البته خوب می‌توانند از تازه بگویند اما خودشان را نمی‌گویند. آن‌ها همه قبرستانی هستند در یک زندگیِ مرده! در این گورستان هنوز کمین کرده‌اند تا زنده یا تازه‌ای بیاید و او را بُکشند، براى چى!؟ مگر مرض دارند!؟
من عاشق ایرانی‌ها هستم اما از همه‌شان می‌ترسم. آن‌ها فقط مرگ را به یادم می‌آورند و دائم قضاوت مى‌کنند بدون آن‌که تکه‌ای از مغز را در آن دخالت دهند، چون فقط سنّت منطقی‌ست، فقط مرگ منطقی‌ست، فقط مخفی منطقی‌ست. آن‌ها به طرز فجیعی معمولی هستند اما جر می‌دهند خودشان را که غیرعادی باشند. سنّت همه را در خودشان مخفی کرده کسی نمی‌داند که دیروز نیست. قريبِ چهل سال است كه دارند تلاش مى‌کنند حكومت را عوض كنند، نمى‌دانند تنها چيزى كه بايد تغيير كند خودشانند، از بقّال سرِ كوچه بگير تا سياست‌مدار و آرتيست و روشنفكرشان، همه وقتى كم مى‌آورند سنگ مردم را به سينه مى‌زنند چون عين خودشانند و اين نهايت بلاهت است. اين‌ها همه مردم را دوست دارند در حالى كه براى وضع فلاكت‌بارى كه دارند بايد از آن متنفر باشند! مردم قديم است، قديمى‌ست، ربطى به فردا ندارد؛ مردم هميشه موجب انحراف اكثريت بوده، مدام باعث شده ديكتاتور قدرت بگيرد؛ مردم مادرِ اكثريت است! مردم قاتل اقليت است. هنرمند مردمى، شاعر مردمى جز شارلاتان نيست، او دهان چاله مى‌كند عليه ادبياتِ اقليّت، در حالى كه مدام حق با اقليت بوده، هميشه اقليت كارى تازه كرده، از مردم هرگز جز قديم بر نيامده است. ما در خطرناک‌ترين دوره زندگى مى‌كنيم؛ اگر زود نباشى و هر لحظه خودت را نو نكنى، كهنه مى‌شوى، به همين سادگى! حالا ديگر فقط كسى مى‌ماند كه در اين ماراتنِ جان فرسا دوام بياورد. بی‌شک یک چیزی باید تغییر کند، چیزی مثل مردم