رمان ایکسبازی(اپیزود اول)_علی عبدالرضایی

«اپيزود اول»
هوا آن روز يک‌جور ديگر سرد بود، يک‌جورِ ديگر گرم، نه آفتابى بود نه بارانى، نه حتى ابرى آن بالا قصد داشت خودش را بچلاند. طبق معمول، هر دو روبه‌روى ايستگاهِ «كاودن گاردن» منتظر بودند.
لارا نگاهى به اطراف انداخت و خيره شد به آريا، بعد سرش را آرام تكان داد، آريا لبخندى زد و زير لب گفت حالاست كه نامزدش بيايد و سرش را انداخت پايين.
– مى‌شه بپرسم چرا هميشه همين ساعت اينجایین؟
– منتظر كسى‌ام
– عجيبه!
– چى؟
– خب سه چار هفته‌اى مى‌شه که شما رو هر روز اينجا مى‌بينم، هرگزم نديدم كسى بياد.
– بهتر!
– چرا!
– خب هميشه اينجا منتظر مى‌مونم تا اگه يكى دوستش سرِ قرار نيومد كمك كنم وقتش رو الكى تلف نكنه با هم دورى بزنيم يا در كافه‌اى بشينيم. البته امروز اين‌طور نيست، واقعن با يكى قرار دارم.
بعد نگاهى به ساعتش انداخت و نگران شد. آريا از بدقولى بدش مى‌آيد. تازه ديشب در چتی فیسبوکی با كيميا آشنا شده. دير‌وقت بود، كم‌كم داشت خوابش مى‌برد كه ناگهان مربعى در صفحه‌ى فيسبوكش باز شد و يكى نوشت سلام!
– درود
– شما خودِ آريا آخرت هستين
– بله!
– من همه كتاب‌هاى شما را خواندم
– خب!
– عالى مى‌نويسيد
– خب!
– من هم در انگليس زندگى مى‌كنم
– لندنى؟
– نه! شرلى
– نمى‌شناسم، كجاست؟
– يكى از شهرهاى اطراف لندنه
– خب!
– سال‌هاست مى‌نويسم
– خب!
– ببخشيد، انگار حوصله نداريد، مزاحم نباشم!؟
– نيستيد خانم، فقط من حال تايپ‌كردن ندارم، اسكايپ دارى؟
– ندارم، ولى مى‌تونم بهتون تلفن كنم.
بعد هم شماره تماسش را نوشت و كيميا بلافاصله زنگ زد. از حرف‌حرفِ كلماتش مثل هواى لندن غم مى‌ريخت، صدايش گاهى بين هر دو جمله مى‌لرزيد و براى اينكه رد گم كند مي‌گفت: «از اينكه دارد با آريا آخرت حرف مى‌زند ذوق‌زده‌ است». آريا ولى مثل تمساحى كه غزالى خوشمزه را لب آب ديده باشد؛ پشت تك‌و‌توك كلماتى كه خرجِ اين مكالمه مى‌كرد كمين كرده منتظر بود كيميا پيتوكى بدهد تا حرف را بكشاند به جايى كه دلش مى‌خواست.
كيميا صداى آرام و دلنشينى داشت، مى‌آمد به او كه در يكى از خانواده‌هاى متموّل ايرانى بزرگ شده باشد. با اين‌كه كلماتش درست و شمرده ادا مى‌شد هنوز لرزشى لحن‌اش را شنيدنى مى‌كرد. آريا ديگر بلدِ غربت شده بود، لندن را هم خوب مى‌شناخت، مى‌دانست كه اول آدم‌ها را تنها كرده بعد ذرّه‌ذرّه قورت مى‌دهد.
-تازه اومدى انگليس؟
– تازه كه نه! يه سالى مى‌شه.
– تنها زندگى مى‌كنى؟
– با بچه‌هام هستم اما خيلى تنهام! امشب خوابم نمى‌برد، ديدم چراغ شما روشنه تماس گرفتم، مرسى كه جواب دادين.
– تنهايى براى كسى كه مى‌نويسه يه فرصتِ بزرگه از دستش نده!
– تعريف كلاس‌هاى شما رو زياد شنيدم، مى‌گن استاد خيلى‌ها بودين.
– من هرگز شاگرد نداشتم، فقط توى اين قحط‌الرجال، گاهى كلاسى داير مى‌كنم و واسه خودم رقيب مى‌سازم كه تنها نباشم. فرياد‌زدن توى بيابون ترسناكه، صدات مى‌خوره به صخره‌اى كه وجود نداره و در نهايت برمى‌گرده به خودت!
– من هم شانس شاگردی شما رو دارم؟
– چى خوندى؟
– شيمى
– ليسانس؟
– دكترى‌م رو از دانشگاه تهران گرفتم.
– خوبه، فردا مى‌تونى بياى لندن كارات رو برام بخونى.
– فردا كه بچه‌هام تعطيلن.
– من پس فردا مى‌رم ميلان و تا دو هفته ديگه برنمى‌گردم، پس بعدن حرف مى‌زنيم.
گوشى را كه گذاشت هنوز نيم‌ساعتى نگذشته بود كه كيميا باز تلفن كرد و گفت: يكى از دوست‌هام كه فردا وقتش خالى‌ست قبول كرده با بچه‌ها در خانه بماند و خودش مى‌آيد لندن تا نوشته‌هاش را بخواند.
قرار بود ساعت چهار اينجا باشد، حالا ولى يك ربع ازش گذشته آريا عصبانى‌ست، شك برش داشته فكر مى‌كند كه رودست خورده تصميم گرفته اگر برسد طورى دمارش را در بياورد كه ديگر حتى خيالِ نوشتن به فكرش خطور نكند.
كم‌كم داشت به خانه برمى‌گشت كه تاكسى سياهى پيش پايش ايستاد، كيميا فورى از ماشين پياده شد و بعد از سلامى سريع، دو اسكناس پنجاه پوندى كف دست راننده گذاشت و سى پوند پس گرفت. در لندن به اين تاكسى‌ها «بلك كب» مى‌گويند و بيشتر براى مسيرهاى كوتاه ازش استفاده مى‌كنند. كيميا بايد زن پولدارى باشد كه از شرلى تا لندن را با اين تاكسى آمده. مى‌آيد به او كه سى‌و‌چند سال داشته باشد، يك سى‌و‌چند ساله‌ى خيلى خوب مانده، صدايش دارد مى‌لرزد، انگار خطر كرده باشد و به ديدنِ آريا كه آدمِ خوش‌نامى نيست آمده هنوز جرأت نمى‌كند توى چشم‌هاش كه حالا ديگر پشت عينك دودى رفته نگاه كند.
خانمى كه آن گوشه مثل هميشه منتظر نامزدش بود تازه مى‌خواست به آريا بگويد بالاخره دوستت آمد كه نامزدش هم سررسيد. مايكل موهاى لخت و بلندى دارد، پالتويى تنش كرده كه انگار سرِ چوب‌رختى آويزان است. برخلاف اندام لاغر و نحيف‌‌‌اش، لهجه‌ى پرتقالى‌ش، كلمات انگليسى‌ش را يغور كرده طورى‌كه اگر از پشت تلفن با او حرف بزنى محال است فكر كنى صاحب صدا آرتيستى بشدت حساس است كه دو سال پيش ليسبون را ترك كرده حالا با لارا در لندن زندگى مى‌كند.