راندَوو_علی عبدالرضایی

تنها پسری بود که اگر پا پیش می‌گذاشت، عقب‌نشینی نمی‌کرد. بین آن‌همه زاخ و داف که دور و برش بودند، مانده بود چطور گلوله درست نشسته سرِ سینه‌ی بابک! همه در یک محله قد گرفته، اغلب توی مهمانیِ هم وول می‌خوردند اما بابک اهل این قرتی‌بازی‌ها نبود، زیرچشمی شهرزاد را همه جا دنبال می‌کرد اما هرگز علاقه‌اش علنی نمی‌شد. آن روز میدان ونک پر از خودشان بود و هرچه اصغر و اکبر و باقرِ بوگندو در کار بود همه از اطراف تهران آمده با چوب و چماق ریخته بودند حوالیِ ونک، دمِ غروب بود و کلاغ‌ها چناری را که سرِ توانیر می‌ایستاد چنان سیاه کرده بودند که می‌شد به راحتی پیش‌بینی کرد فردا یکی از شهرزادها بدون بابک می‌شود. آن روز گذشته بود و روزهای بعدی هم، با این‌همه شهرزاد هنوز نمی‌توانست بگذرد، خسته و وامانده نشسته بود جلوی کامپیوتر، در فیسبوک ول می‌گشت که چشمش یک‌کاره افتاد به عکس یکی از ریشوهای سابق که حالا رفته بود لندن و جای مسترموس فتوای سبز صادر می‌کرد. از این‌که کار به جایی رسیده بود که باید از همچین آدمی تبعیت می‌کرد، از این‌که دائم مجبور بود بین بد و بدتر انتخاب کند، از این‌که هنوز با روسری کلاهی دائمی سرِ خودش می‌گذاشت، از این‌که در چنین ایرانی زن بود اصلن از هرچه این‌که در دنیا بود بدش می‌آمد و برای این‌که باز مثل دیروز و هر روز بالا بیاورد، روی دکمه‌ی پلِی کلیک کرد تا بیانیه را با صدای نائبِ مسترموس بشنود. صدا که به آخر رسید خوشبختانه این بار خوشحال شد، از این‌که بعدِ یک سال کرختی و سکوت دوباره سبزها دورِ میدان ونک جمع می‌شدند در پوستش نمی‌گنجید، نیم‌نگاهی به لیست دوستانش در اسکایپ انداخت، چراغ مازیار که در تمام پارتی‌های دنیا دست داشت روشن بود.
_خوبی مازی؟
_من که خراب… تو چی؟
_یه خبر دارم توپ! به بر و بچ بگو پس‌فردا ساعت پنج بیان سرِ جهان کودک، یه اتوبوس می‌آد همه رو برمی‌داره می‌بره زرده بند ویلای لیلاقرتی انگار با هم باز یه پارتی افتادیم.
_جانِ من راس می‌گی؟
_آره دیگه فقط خواستم خبرت کنم حالا هم باس زودی برم، بای!
از اسکایپ که آمد بیرون بلافاصله شماره لیلا را گرفت.
_چه خبر لیلا؟
_ما هیچ ما نگاه، تو خوبی خانوم خوشگله؟
_خواستم بدونی پسرعمو فرهادم که می‌خواستی ببینی‌ش برگشته از آلمان، من می‌خوام پنجشنبه ببینمش اگه طالبی تو هم بیا
_خدایی عندِ معرفتی! از خدامه چرا که نه!
_اوکی! پس پنجشنبه ساعت پنج و پنج دقیقه از سر جهان کودک برت می‌دارم
وقتی گوشی را گذاشت نگاهش افتاد به عکسی زندانی در قابی آویخته بر دیوار که انگار اخم کرده بود، بابک با همه فرق داشت، نه مثل خواستگار آخرش سهراب مال و منال باد آورده‌اش را مدام به رخ می‌کشید، نه چون کامیار همیشه‌ی خدا فکر پُر و خالی کردنِ تختخوابش بود. زنگ زد به کامی که چشم‌هاش هرچه سگ می‌دواند، نمیغتوانست بگیردش. قرار شد پنجشنبه ساعت پنج در یکی از کافه‌های ونک قهوهای بخورند. دقیقن در همان روز و همان ساعت با سهراب هم در همان میدان قرار گذاشت، به او گفته بود پدرش قبول کرده جمعه با خانواده بیایند، آزاده را هم که با سهراب عاشقیت داشت خبر کرد. به مینا و مُنا هم زنگ زد بیایند، پای برادرش شهروز را هم کشاند به میدان ونک، حالا جهان کودک پر از داف‌های همشاگردی و زاخ‌هایی بود که می‌شناخت. چشم‌ها گاهی منتظر، گاهی نگران و گاهی ترسیده در چند سمتِ میدان گشت می‌زدند، ساعت از پنج هم جلو زده بود، حالا دیگر همه آنجا بودند جز شهرزاد که رفته بود بهشت زهرا.
منبع: مجموعه داستان تختخواب میز کار من است