در ندارد یا_علی عبدالرضایی

زیرِ آفتابی که بر همه جا افتاده بود عمود، با مادرش آمده بود لب دریا، نشسته بود روی داغی ماسه‌ها، موجی آمده بود و خودش را مالانده بود مَلس به پاهای تا زانو برهنه‌اش، مثل مردی که در میهمانی مجللی دعوت به رقص بکند، آن‌قدر وقار داشت که دختر نتوانسته بود جواب رد بدهد، پا شد، شلواری که پاچه‌اش را تا زانو بالا زده بود درآورد، تیشرتِ صورتی‌اش را کند و حالا مانده بود از کجا وارد شود، نمی‌دانست که در ندارد دریا، نیم‌نگاهی به مادر انداخت و دستی تکان داد و با موجی که آمده بود رفت، مادرک به تنِ تراشیده‌ی دختر زُل زده بود که کم کم داشت در آب گم می‌شد، موج‌های بی‌شماری آمده بودند و دست خالی برگشتند، حالا آفتاب افتاده بود اُریب روی آب‌ها و دخترک نیامده بود هنوز، مادَرک مانده بود از کجای صحنه خارج شود.
در ندارد یا
از هر طرف که می‌روی دریاست
از هر طرف در واست
در ندارد دریا
از آب متنفرم!

از مجموعه داستان تختخواب میز کار من است