ارباب پسر_علی عبدالرضایی

پدرش چند هکتاری شالیزار داشت که آن را به دهاتی‌ها اجاره داده بود، برای همین او را ارباب پسر صدا می‌زدند. آن شب با تفنگ سرپُرِ پدر بزرگ، برای شکار سرِ زمین‌شان رفته بود که برف غافلگیرش کرد. می‌خواست برگردد اما ماشینش را که سرِ جاده پارک کرده بود پیدا نمی‌کرد. آسمان در هر چهار جهت صفحه‌ای سفید گذاشته بود و او حالا دیگر راهی نداشت مگر اینکه با قلمِ پاها بر یکی از این صفحات بنویسد، پس سمتی را گرفت و آن‌قدر رفت تا پنجره‌ی روشن قهوه خانه‌ای که پایتخت دهات بود، خودش را از دور نشان داد. صدای سوختن هیزم در بخاری سفالی و دودی که مثل ابری داغ اجازه نمی‌داد سقف را ببینی، قهوه‌خانه را به سونای بخار بدل کرده بود، جای سوزن انداختن درش نبود، تا آمد که در گوشه‌ای بنشیند صدایی گفت:
_ارباب پسر بما
بعد هم احتمالن با هزار نفر روبوسی کرد، تفنگ را که بر شانه‌اش دیدند بی‌آنکه لب تر کند داستان را گرفتند و حالا هر که می‌خواست شب را در خانه‌ی آن‌ها بگذراند. سرانجام یکی از این دعوت‌ها را پذیرفت و آن شب به خانه‌ی مَشتی نصرت کدخدای ده که تازه از مکه برگشته بود و حالا حاج نصرت صداش می‌زدند رفت. حاجی زن زیبا و کم سن و سالی داشت که یک اللهِ احتمالن نیم کیلویی را به گردن گرفته بود، تا چشمش به ارباب پسر افتاد گفت:
_امه چِشمون روشن! خوش بمایی ارباب
بعد کدخدا را که بوی دود گرفته بود فرستاد حمام که دوش بگیرد و خودش هم رفت توی آشپزخانه تا هر چه دارد سرِ سفره حاضر کند. آخرین باری که در این خانه‌ی درندشت خوابیده بود سیزده سال بیشتر نداشت، آن موقع هنوز زن اول کدخدا عمرش را نداده بود به کسی، دخترهاش هم نرفته بودند به خانه‌ی بخت، تا دم دمای صبح در همین اتاق بغلی با سلیمه دختر ته تغاریِ حاجی خاله‌بازی کرده، زیر نوری که برف گرفته بود از ماه و تابانده بود بر پنجره‌ها، او را لای دو پا خوابانده بود و همچنان که پایین می‌رفت و بالا می‌آمد و صدای خش داری توی گوشش می‌گفت تندتر، محکم‌تر، یک تکه از نور ماه افتاده بود روی الله که حالا لای پستان‌ها گیر کرده.
کمی مکث می‌کند، بعد هم به پشت دراز کشیده از خانم می‌خواهد بنشیند روی… حالا زن بالا و پایین میرود و با هر آخی که میکند، الله مثل آونگ ساعت دیواری می‌رود چپ و می‌آید راست، ناگهان یادِ بسم اللهِ کدخدا می‌افتد که تازه از حمام برگشته و با موهای هنوز خیس، تا سرِ سفره می‌نشیند، دو دستش را می‌برد بالا و می‌گوید بسم الله و در حالی که پلو را مشت مشت توی دهانش فرو می‌کند، الله هم چارزانو در خیالش نشسته، خودخواهانه می‌خواهد که دوری کند از شیطان، پیشِ زنش نخوابد امشب.

منبع: مجموعه داستان تختخواب میز کار من است