اتفاق_‎سیلویا پلات

‎«اتفاق»
‎عناصر چگونه متبلور می‌شوند
‎مهتاب،
‎صخره‌ی سفیدی که در شکاف آن
‎پشت به پشت یکدیگر
‎آرمیده‌ایم

‎صدای گریه جغدی را
‎از نیلیِ سردش می‌شنوم
‎و هجاهایی دردناک
‎به قلبم وارد می‌شوند

‎کودک
‎در گهواره سفیدش غلت می‌زند
‎و شیون می‌کند
‎صورت کوچکش بر تکه چوبی دردمند و سرخ حک شده‌است

‎و آنگاه ستارگان بی زوال و سخت
‎ به یک اشاره می‌سوزاند و منزجر می‌کند
‎و نمی‌توانم چشم‌هایت را ببینم

‎جایی که شکوفه‌های سیب
‎شب را منجمد کرده،
‎ روی یک حلقه راه می‌روم
‎بر شیاری از گسل‌های کهنه
‎  تلخ و عمیق
‎اینجا، عشق نمی‌تواند راه پیدا کند
‎چرا که شکافی تاریک
‎خودش را روی لبه‌ی دیگر انداخته

‎روح سپید کوچکی تکان می‌خورد:
‎کرمی کوچک و سپید
‎اندامم نیز مرا ترک کرده‌اند
‎چه کسی تجزیه مان کرده است؟
‎تاریکی ذوب می‌شود
‎و ما، عاجزانه یکدیگر را لمس می‌کنیم

مترجم: ساناز مصدق
******
Event
by Sylvia Plath
!—How the elements solidify
The moonlight, that chalk cliff
In whose rift we lie
Back to back. I here an owl cry
.From its cold indigo
.Intolerable vowels enter my heart
,The child in the white crib revolves and sighs
.Opens its mouth now, demanding
His little face is carved in pained, red wood
.Then there are the stars – ineradicable, hard
.One touch : it burns and sickens
.I cannot see your eyes
Where apple bloom ices the night
,I walk in a ring
A groove of old faults, deep and bitter
.Love cannot come here
A black gap discloses itself
On the opposite lip
A small white soul is waving, a small white maggot
.My limbs, also, have left me
?Who has dismembered us
.The dark is melting. We touch like cripples

نظر بدهید