آرزو_ساحل نوری

صندلی را برایش کشید، پاهای کشیده‌اش را درهم گره کرد و یکی را تند تند تکان داد. دیگر به زیبایی قبل نبود.
از وقتی که یادش می‌آمد، عاشق آرزو بود، اصلن از اَبدالدهر با او گره خورده بود. در تمام دفترچه‌های خاطراتش جولان می‌داد، جوری خرامان خرامان راه می‌رفت که جهان زیر پایش می‌لرزید. وای به آن روزی که نیم‌نگاهی کجکی روی صورت‌اش می‌انداخت، آن‌وقت دیگر خدا را هم بنده نبود و دنیا را یک‌جا حواله‌اش می‌کردند. آن‌همه سپیدی طوری در صورت‌اش ریخته بودند که یک کوچه را روشن می‌کرد. چندباری خود را از پشت به او مالانده بود. همین‌که می‌رفت تا ته آن کوچه‌ی بن‌بست خفتش کند، جوری غیب می‌شد که اصلن انگار وجود نداشته. حالا که پشت یک میز با او نشسته و احتمالن ترتیب نگاهش را می‌دهد، دیگر سپیدیَش یک کوچه که چه بگویم، یک اتاق را هم روشن نمی‌کند. دست‌هایش را روی هـم گذاشـته و خیره به او نگاه می‌کند. امـروز کـه دیگـر از آن موهـای مشـکی‌ حتی یکی هم نمانده و چشمانش هم حال نگاه را ندارند، آرزو می‌خواهد چِکار! بگذار دستانش مثل قبل روی هم بماند، یک عمر را برای این نرسیدن داده است.
حالا که پشت یک میز با او نشسته و پشت سر هم چای می‌نوشد دیگر جان‌اش را ندارد که حتی لبخندی نثار صورتی که روزی زیبا بود کند. تمام آن هفتاد قرص را دانه دانه در چایِ قهوه‌ایی‌ که حالا سفید شده حل کرده و آرام آرام می‌نوشد. او هم آرام آرام لخت می‌شود. به صندلی تیکه می‌دهد، پاهای هفتاد ساله‌اش تحمل سنگینی وزن او را ندارد، حالا که دارد روی او بالا و پایین می‌پرد حتی نمی‌خواهد بدن‌اش را ببیند.
چشمان‌اش آهسته بسته می‌شوند و سرش کنار کاغذِ سفیدی که چشم را می‌زند می‌افتد. درست همین چند ساعتِ پیش بود که رویَش نوشت: «امروز که آرزو را برای مرگ خواستم به آن رسیدم.»

منبع: مجله فایل شعر یازدهم

نظر بدهید