شلیک_مرجان دشتی

نگاهت ستمگر است
و بغضی که شلیک می‌کنی در هوا
مثل دووود
بلند می‌شود از گور تفنگی بی ماشه
لبهات نفربر است
که در جنگی نرم
می خورد به صورتم
و می‌گذرد بی‌لاشه
تفنگ‌ت چنان دلبر است
که هر لحظه چند فشنگ
باز تر از در می‌آید
مثل قشنگ
که این جنگ تن به تن صلح نشود
چشمانت از چراغ سبزتر است
و من اسیری جنگی‌
بین دو لب
دو لبه
وسط چار راه
چون سیگاری لای انگشتانت
که تا خاکستر نشود
تمام نمی‌شوم
نگاهت ستمگر است
و آغوش‌ت بند
لعنتی آن لب ها را ببند!

 

نظر بدهید